بانک جامع اشعار مذهبی روضه و مرثیه - اشعار جدید شعرای آئینی
آخرین ارسال های انجمن
حضرت رقیه (س)
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:43 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اي همنشين زينب، نام حسينت بر لب

داري چه آتشين تب، من در کنارت امشب

با گريه تو گريم

در اين سفر به هرجا، در سير کوه و صحرا

گوئي: کجاست بابا؟ من مات ازين تمنا

با گريه تو گريم

اي دخت پاک لولاک، گريان ز داغت افلاک

خفتي به سينه خاک، چون اشک تو، کنم پاک

با گريه تو گريم

گاهي به ياد اکبر، گاهي ز داغ اصغر

داري دلي پر آذر، اي دخت نازپرور

باگریه توگریم

چون مي‌کنم نظاره، از بهر گوشواره

گوش تو گشته پاره، دارم غمي دوباره

با گريه تو گريم

از آن هجوم و يغما، آثار خشم اعدا

بر چهره تو پيدا، اي يادگار زهرا

با گريه تو گريم

نام شاعر:حبيب چايچيان



حضرت رقیه (س)
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:43 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اى بارگاه كوچك تو قبله اى عظيم

وى روضه مبارك تو روضه نعيم

باشد حريم اقدس تو قبله گاه دل

تا خفته چون تو جان جهانى در آن حريم

هم دختر امامى و هم خواهر امام

هم خود كريمه هستى و هم دختر كريم

قدرت همين بس است كه خوانند اهل دل

حق را به ابروى تو اى رحمت عميم

اى نور چشم زاده زهرا ((رقيه جان ))

هر چند كوچكى تو بود ماتمت عظيم

خواهم كه بر مزار تو گردم شبى دخيل

خواهم كه در جوار تو باشم شبى مقيم



حضرت رقیه (س)
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:42 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

غير از غبار چهره او هاله‏اى نداشت

هر روز صبح روى مژه ژاله‏اى نداشت

از ضعف زخمهاى تنش خشك خشك بود

مى‏خواست باغ داغ شود، لاله‏اى نداشت

وقتى كه از بساط گلويش گلايه كرد

آهى به سينه داشت، ولى ناله‏اى نداشت

رفت از شب خرابه و تشييع هم نشد

تنهاترين ستاره كه دنباله‏اى نداشت

صياد از سهولت صيدت عجب مكن

اين ماهى كبود شده باله‏اى نداشت

با اضطراب آمد و با التهاب رفت

كوچكترين شهيده كه غساله‏اى نداشت

آن شب كه دفن شد،دل من نيز مى‏سرود

اين خاك مرتفع‏تر از اين چاله‏اى نداشت



حضرت رقیه (س)
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:38 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ای ماه خون گرفته که امشب برآمدی

نازم سرت به سر کشی از دختر آمدی

تو باغبان عشقی و از دشت لاله ها

در پیش یک چمن گل نیلو فر آمدی

دشمن گرفته کلبه مارا زچار سو

ای دلنواز من زکدامین در آمدی

راضی به زحمت تو نبودم که این چنین

بر دیدن رقیه خود با سر آمدی

جالن منی که بر لب من آمدی پدر

عمر منی که گوشه ویران سر آمدی

ای از سفر رسیده چه آوردی ارمغان

دست تهی چرا به بر دختر آمدی

یادم بود که رفتی و اصغر به دوش تو

اینک چرا بدون علی اصغر آمدی

از بزم ما خرابه نشینان دگر مرو

ای ماه خون گرفته که امشب برامدی

سید رضامؤید



حضرت رقیه (س)
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:37 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود

زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود

درد رقیه تو پدر جان یتیمی است

درد سه ساله تو مداوا نمی شود

شأن نزول رأس تو ویرانه من است

دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود

بی شانه نیز می شود امروز سر کنم

زلفی که سوخته گره اش وانمی شود

بیهوده زیر منت مرحم نمی روم

این پا برای دختر تو پا نمی شود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند

خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی

از چه لبت به صحبت من وا نمی شود

کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر

این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود

محمد سهرابی



حضرت رقیه (س)
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:36 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست
ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم

به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست

نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است
دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست
به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد
اسير سلسله را تازيانه لازم نيست

عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا كه يتيم ، بهانه لازم نيست

مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست

محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست

به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست

وجود سوزد از اين شعله تا ابد ((ميثم ))

سرودن غم آن نازدانه لازم نيست

حاج غلامرضا سازگار



حضرت رقیه (س)
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:36 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست
ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم

به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست

نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است
دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست
به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد
اسير سلسله را تازيانه لازم نيست

عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا كه يتيم ، بهانه لازم نيست

مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست

محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست

به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست

وجود سوزد از اين شعله تا ابد ((ميثم ))

سرودن غم آن نازدانه لازم نيست

حاج غلامرضا سازگار



حضرت رقیه (س)
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:34 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

در دلش قاصدکی بود خبر می آورد

دخترت داشت سر از کار تو در می آورد

همه عمرش به خزان بو ولی در این حال

اسمش این بود نهنهالی که ثمر می آورد

غصه می خرد ولی ید تو تسکینش بود

هر غمی داشت فقط نام پدر می آورد

او که می خواند تو را قافله ساکت می شد

عمه ناگه به میان حرف سفر می آورد

دختر و این همه غم آه سرم درد گرفت

یک نفر آن طرف انگار که سر می آورد

قسمت این بود که یک مرتبه خاموش شود

آخر او داشت سر از کار تو در می آورد

کاظم بهمنی



ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:19 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

گوید او چون باده خواران الست

هریک اندر وقت خود گشتند مست

زانبیا و اولیا، از خاص و عام

عهد هر یک شد به عهد خود تمام

نوبت ساقی سرمستان رسید

آنکه بد پا تا به سر مست ، آن رسید

آنکه بد منظور ساقی ، مست شد

وآنکه دل از دست برد ، از دست شد

گرم شد بازار عشق ذوفنون

بوالعجب عشقی جنون اندر جنون

خیره شد تقوی و زیبایی به هم

پنجه زد درد و شکیبایی به هم

سوختن با ساختن آمد قرین

گشت محنت با تحمل ، همنشین

زجر و سازش متحد شد، درد و صبر

نور و ظلمت متفق شد ، ماه و ابر

عیش و غم مدغم شد و تریاق و زهر

مهر و کین توأم شد و اشفاق و قهر

نار معشوق و نیاز عاشقی

جور عذرا و رضای وامقی

عشق، ملک قابلیت دید صاف

نزهت از قافش گرفته تا به قاف

از بساط آن ، فضایش بیشتر

جای دارد هر چه آید پیشتر

گفت اینک آمدم من ای کیا

گفت از جان آرزومندم ، بیا

گفت بنگر ، برزدستم آستین

گفت منهم برزدم دامان ، ببین

لاجرم زد خیمه عشق بی قرین

در فضای ملک آن عشق آفرین

بی قرینی با قرینی شد، همقران

لا مکانی را ، مکان شد لا مکان

کرد بر وی باز ، درهای بلا

تا کشانیدش به دشت کربلا

داد مستان شقاوت را خبر

کاینک آمد آن حریف دربدر

نک نمایید آید آنچ از دستتان

میرود فرصت ، بنازم شستتان

سرکشید از چار جانب فوج فوج

لشکر غم ، همچنان کر بحر ، موج

یافت چون سرخیل مخموران خبر

کز خمار باده آید دردسر

خواند یکسر همرهان خویش را

خواست هم بیگانه و هم خویش را

گفتشان ای مردم دنیا طلب

اهل مصر و کوفه و شام و حلب

مغزتان را شور شهوت غالبست

نفستان ، جاه و ریاست طالبست

ای اسیران قضا در این سفر

غیر تسلیم و رضا این المفر؟

همره ما را هوای خانه نیست

هر که جست از سوختن پروانه نیست

نیست در این راه غیر از تیر و تیغ

گو میا، هر کس ز جان دارد دریغ

جای پا باید به سر بشتافتن

نیست شرط راه ، رو بر تافتن

عمانسامانی



ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:19 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

كاروان غم بدشت نینوا چون در رسید

بانك تكبیر آمد و صبح بلد آن دم رسید

كربلا كرب و بلا دشت و بلا دشت بلا

خوان ذلت گسترد با حزن و حسرت املاء

جامها پر از غم و پر محنت از قالوا بلی

شاه دین را وعده بود و برویش مهمان رسید

از درد شد كربلا از خجلت ین میهمان

زان بدی پر ناله و پر آه شد ین میزبان

شه پذیرائی چنین دیدش بدادش جسم و جان

چرخ از ین خلعت بر آن حرمت بتن جامه درید

زد بكوی خیمه و برداشت از عشرت مهار

لشكر عم بهر زینب شد قطار اندر قطار

كی برادر خرگه بابم علی را بد قرار

در فرازی از چه بر عكس پدر خیمه زدند

خواهرا كز جام غم روز ازل می خورده ام

عكس روی یار را اندر پیاله دیده ام

زان سبب خرگه به عكس باب خود بستوده ام

او بفیروز ی بدی باشم ببید من شهید

زینبا بهر حسین كرب و بلا سد مرغزار

وعد قوم و دود آه و اشك چشم زرین بهار

نوجوانان لاله خون دلها شود بس داغدار

از جفا باد خزان بید برین گلشن وزید

بوده ام مرغ قطا دشت بلا دارم قفس

جان دهم لب تشنه خرگاهم بسوزد از قفس

وین همه صیاد كفر آخر همی دارد هوس

دخترانم چون غزال از خیمه گه بید رمید

كربلا گلزار غم سوته دلان بلبل زوی

تیرها خار ستم نو خط جوانان گل زوی

نغمه ها ز اهل حرم افراشته غلغل زوی

شاه تشنه دمبدم جام بلا بر سر كشید

موج زد نهر فرات و میراز او وحش و طیور

لب بخشكید از حسین سیراب شد قوم شرور

بد محرم شد محرم بر نوجوانان نی ضرور

آب و نان بر روزه دار الله اكبر چون شنید

خونی حق مغفرت را بی سزاوار است جون

توام در طریقت با جنود مشركان

شد دل " صهبائی " اندر انتظارت خون فكار

آرزوی وصل دارد با كمال امتنان

حاج ملا اقا جان زنجانی



ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:17 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

از چه می پرسی دگر نام مرا

آشنایی با من درد آشنا

غاضریه نام تو مقصود نیست

خوب می دانی که هستم کربلا

از ازل پرورده دست توأم

خلقتم با مهر تو دارد صفا

نام پاک تو عزیزم کرده است

برترم از مکه و کوی منا

خاک پای بهترینها بوده ام

ریخته بر من سرشک انبیاء

جبرئیل اینجا هزاران بار شد

روضه خوان تو به فرمان خدا

شاهد این گفته ام باشد فرات

دیده ام اشک خلیل و نوح را

سینه ام را درد سوزانی گرفت

تا شنیدم ناله های مرتضی

ناله صبراً لک می گفت او

در خطاب تو عزیز کبریا

سالهاغ چشم انتظارت بوده ام

تا نهی پا بر سرم ای با وفا

تا ابد مجنون تو هستم حسین

بی تو من بی قیمتم در دو سرا

خاک پای تو شدم تا که شدم

آخزین مقصود قلب اولیاء

آسمان قبطه به حالم میخورد

قبله گاه عرشیان کردی مرا

خاک پای بهترین مردان شدم

یاورانت را همه باشم فدا

سایه حق بر سرم افکنده شد

تا که بر پا شد به خاکم خیمه ها

بی نظیرند این جوانان بهشت

یادگاران حریم هل اتی

زیر پای قاسمت حس می کنم

عطر و بوی هاشمی مجتبی

در کنار گاهوار اصغرت

از ملائک می رسد شور ونوا

در جمال اکبرت پیدا بود

هیبت حیدر جلال مصطفی

زیر پای زینبت تربت شدم

وقف او گشتم که گشتم کیمیا

از قدوم دختر دردانه ات

می شوم بر درد بی دمان شفا

برتر از هفت آسمان دارم مقام

زیر پاهای علمدار شما

وعده تو با خدا اینجا بود

آمده اینجا ملاقاتت خدا

با همه اینها دلم دارد هراس

بر مشامم می رسد بو ی جفا

لشگری که آن طرف صف بسته اند

نیست در چشمانشان رنگ حیا

کوفیان در بی وفایی شهره اند

از خوارج بد ترند این اشقیا

وای اگر بغض غلی سر واکند

می رود بر نیزه سرهای شما

خولی و اخنس، سنان و حرمله

تشنه خون توأند این شمرها

دیده اند آموزش مهمان کشی

هر کدام از یک طریقی ای خدا

یک نفر نیزه پرانی قاهر است

یک نفر دارد کمانی بی خطا

یک نفر خنجر کشی ماهر شده

می کند راحتع سری از تن جدا

وای من از دست زینب می روی

می روی حتی به زیر دست و پا

وای بر حال عقیله خواهرت

دختر پرده نشین مرتضی

زینب و یک دشت شیر و حرمله

زینب و دردانه ها و شعله ها

زینب و یک کاروان زخم کبود

زینبو یک غربت بی انتها

زینب و تفسیر نام من حسین

کربلا یعنی همان کرب بلا



ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

جهان را از چه رو ماتم گرفته

زمین و آسمان را غم گرفته

چنان ماتم به گیتی سایه افکند

که گوئی نیر اعظم گرفته

مگر ماله محرم شد پدیدار

که مه را هاله ماتم گرفته

حسین این علی فرزند زهرا

که نور چهره اش عالم گرفته

جبین قدسیان را از ملامت

خطوط بر هم و درهم گرفته

چه باک از زخم پیکان عاشقی را

که از معشوق خود مرهم گرفته

نع تنها دامن پاکان عصمت

که آتش دامن عالم گرفته

برون کن خاتم شادی از انگشت

کزین ماتم دل خاتم گرفته

به اشک دیده گلهای نبوت

غبار غم زروی هم گرفته

دکتر قاسم رسا


ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

در بیابان بلا کعبه غم پیدا شد

اولین منزل صحرای قدم پیدا شد

زین سفر مقصد ما کرببلا بوده و هست

کربلا قبله ارباب کرم پیدا شد

ای به احرام دل سوخته محرم شدگان

بارها را بگشائید حرم پیدا شد

گفت زینب چه زمینی است خدایا که از ان

لرزه بر اهل دل و جان حرم پیدا شد

تا در این دشت نهادیم قدم دردل ما

رنج و اندوه بلا از پی هم پیداشد

سیدرضامؤید


ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:13 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

قلبم به یاد کوثر و زمزم گرفته است

مثل طلوع سوره مریم گرفته است

باران دیده های من از رحمت شماست

اشکم به اذن چشم تو نم نم گرفته است

آری در این هوای پر از بغض بی کسی

نام تو در محیط دلم دم گرفته است

آری خدا که خانه مشکی گزیده است

روضه برای شاه دو عالم گرفته است

چشمم به راه آمدن کاه گریه هاست

امشب دلم به یاد محرم گرفته است

دسته کجاست سینه زنش را صدا کنید

زنجیر کوچک دل من غم گرفته است

در انتهای کوچه سینه زنی کسی

با ناله های فاطمیش دم گرفته است

علی اشتری


ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:12 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

آسمان در نظرم تیره و تار است حسین

هر طرف می نگرم بوته خار است حسین

تا رسیدیم اخا تشنگیم افزون شد

این عطش حاصل نفرین بهار است حسین

آن سیاهی که نمایان شده نخلستان نیست

پس چرا دشت پر از نیزه سوار است حسین

خنده حرمله در دشت طنین افکنده

به گمانم که پی صید شکار است حسین

کوفیان شهره غارت گری و تاراجند

حتم دارم که دگر آخر کار است حسین



ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 11:39 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

هلال ماه محرم سلام حال شما

نگاه کن که مرا کشته خال شما

اگر درست بگویم تمام شبها را

کنار سفره اشکیم با خیال شما

نه یک شب و دو سه شب بلکه یازده ماه است

نشسته ام که شود رؤیت جمال شما

تو ماه نورسی و قبل سال شصت و یکم

ندیده بود کسی قامت هلال شما

هر آن زمان که بگریی زمان باران است

که وقت گریه بود ابر دستمال شما

چه خوب می شود امسال را تمام دهه

تو روضه خوان شوی ما هم از قبال شما

که دیده ای چه به روز خیام آوردند

تمام گریه شوم از نگاه حال شما

محسن عرب خالقی


ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 11:38 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

در این دیار هوای نفس کشیدن نیست

برای هیچ پری فرصت پریدن نیست

خدا به داد دل لاله های تو برسد

به ذهن این همه گلچین به غیر چیدن نیست

هزار سرو روان در پی ات روانه شدند

بلند قامتشان حیف قد خمیدن نیست!

در این کویر خود ساقی آب می گردد

برای نو گل تو وقت قد کشیدن نیست

لطیف ت ز گل یاس کودکان تو اند

که حقشان به دل خارهادویدن نیست

به التماس بگویم بیا که بر گردیم

دل لطیف مرا تاب زخم دیدن نیست

محسن عرب خالقی



ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 11:38 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

قتی نسیم می وزد این بوی سیب چیست؟

این سرزمین تیره و گرم و غریب چیست؟

بی اختیار باز دلم شور می زند

با من بگو گواه دل بی شکیب چیست؟

شاید رباب بشنود آرامتر بگو

آن تیرهای چله نشین مهیب چیست؟

حالا که تیغ خنجرشان برق می زند

فهمیده ام که معنی شیب الخضیب چیست

مادر مرا سپرده به تو جان مادرم

آوارگی و یا که اسارت نصیب چیست؟

حسن لطفی



ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 11:37 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

جز غم عشق تو دل آرزوی غم نکند

چشم دریا هوس بارش شبنم نکند

جز تو ای همسفر دختر زهرا و علی

کسی از ناله و دلشوره من کم نکند

ای حیاتم ز نفس های مسیحایی تو

نفسی ده که هوای دل من دم نکند

از خدا خواه که در طی مسیر غم تو

این قد خم شده را بیش از این خم نکند

شب و روزی نگذشته همه عمر به من

که دلم یاد تو و یاد محرم کند

خیمه را در دل صحرای عطش خیز مزن

تا که اسباب فراق تو فراهم نکند

این دعا بر لب من هر شب و روزی جاری است

که خدا سایه تو از سر من کم نکند



ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 11:37 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

راه ما طی گشت و در این دشت مأوا می کنیم

بار در منزل رسید و خیمه بر پا می کنیم

این زمین بازار و کالا و جان و ما سودا گریم

جان خود یکروزه با جانانه سودا می کنیم

خصم خواهد قامت ما خم ولی غافل از آنک

ما دوتا تنها قد خود پیش یکتا می کنیم

در همین وادی به روی دست ما با تیر کین

شیر خواری جان دهد،ما هم تماشا می کینم

روز عاشورا که پرپر می شود گل های عشق

بس تماشایی بود دعوت ز زهرا می کنیم

گر خیام آتش بگیرد کودکی گر گم شود

نعش او آخر به زیر خار پیدا می کنیم

علی انسانی



ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 11:36 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ای بهترین بهانه برای گریستن

ای داغ جاودانه برای گریستن

د راه بازگشت به خود عشق کاشته ست

داغ تو را نشانه برای گریستن

شش سوی لاله می دم ای عشق باز کن

راهی از این میانه برای گریستن

در راه کربلای تو هر لاله می دهد

ما را به کف بهانه برای گریستن

اماده شو (فرید)به فتوای بازگشت

در خلوت شبانه برای گریستن

قادر طهماسبی



ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 11:35 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

هلال خون، مه خون، ماه اشک، ماه عزاست

عزای کیست؟ گمانم عزای خون خداست

خمیده قامت گردون، شکسته پشت فلک

روانه خون دل از چشم آدم و حوّاست

پریده رنگ ز رخسار احمد و حیدر

شراره ی دل زهرا، صدای وا ولداست

سرشک دیده ی زهرا، روان زقلب افق

قدخمیده ی زینب، هلال ماه عزاست

قسم به جان حسین ای هلال خون برگرَد

که در تو زخم علمدار کربلا پیداست

بگو فرات نجوشد که آب تشنه لبان

در این طلیعه ی خون اشک دیده ی سقاست

بگو به لاله نروید که چند روز دگر

ورق ورق به روی خاک، لاله ی لیلاست

بگو به مهر نتابد که راس پاک حسین

فراز نیزه چو خورشید روز عاشوراست

زگوش دخترکی خون روان بود گویا

که گوشواره ی او یادگاری زهراست

حسین بود خدایی، خدا حسینی بود

از آن زمان که جهان وجود را آراست

سرشک دیده ی میثم هماره جاری باد

که اشک دائم او وقف سیدالشهداست

غلامرضا سازگار



ورود به کربلا
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 11:28 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اینجا بهشت سرخ بدن های بی سر است

اینجا نگارخانه ی گل های پرپر است

اینجا منا و مشعر و بیت الحرام ماست

اینجا حریم قرب شهیدان داور است

اینجاست قتلگاه شهیدان راه حق

اینجا مزار قاسم و عباس و اکبر است

اینجا به جای جامه ی احرام ما به تن

زخم هزار نیزه و شمشیر و خنجر است

اینجا دو طفل زینبم افتد به روی خاک

اینجا به روی سینه ی من قبر اصغر است

اینجا برای پیکر صد چاک عاشقان

گرد و غبار کرب و بلا مشک و عنبر است

اینجا چو آفتاب سرم بر فراز نی

بر کودکان در به درم سایه گستر است

اینجا تنم به زیر سم اسب، توتیا

اینجا سرم به دامن شمر ستمگر است

اینجا به جای جای گلوی بریده ام

گلبوسه های زینب و زهرای اطهر است

اینجا به یاد العطش کودکان من

هر صبح و شام دیده ی میثم، زخون تر است

غلامرضاسازگار



حـتی خـدا مـيان حسـينيهء غمـش
پنجشنبه 22 آبان 1390 ساعت 18:37 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
حـتی خـدا مـيان حسـينيهء غمـش
سوگند خورده است به ماه محرمش

شبهای قدر محترم و با فضيلت اند
امّـا نمی رسند به شبهای مـاتمش

امروز نه، غروب همان سال شصت و يك
مـا را گـره زدنـد به نخـهای پـرچمش

اين دستمال گـريه پر از نـور می شود
وقتی به دست روضـهء خورشيد می دمش

چشمی كه از برای تو گريان نمی شود
بايد حـواله داد به دست جـهنمش

جانم فدای ِ محتشم خانواده ات
با اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتمش

علی اكبر لطيفيان



حسين ، کشته ديروز و رهبر روز است
پنجشنبه 22 آبان 1390 ساعت 18:35 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حسين ، کشته ديروز و رهبر روز است

قيام اوست ، که پيوسته نهضت آموز است

تمام زندگي او ، عقيده بود و جهاد

اگر چه مدت جنگ حسين ، يک روز است

توان لشکر ايمان ، نمی‌رود از بين

ز فيض ياری حق ، چونکه قدرت اندوز است

حسين و ، ذلت تکريم ظالمان هيهات

که آفتاب عدالت ، ازو دل افروز است

به نزد او که شهادت ، بجز سعادت نيست

رداي مرگ ، برايش ، قبای زر دوز است

رهين همت والای سيد الشهداء است

هر آنکه از غم اسلام ، در تب و سوز است

هماره تازه بود ياد بود عاشورا

که روز حق و عدالت ، هميشه نوروز است

حرارتی که ز عشق حسين در دلهاست

برای ظالم هر عصر ، خانمان سوز است

( حسان ) ، حسين ، به ظاهر ، اگر چه شد مغلوب

شکست اوست ، که در هر زمانه پيروز است

حبیب چایچیان



ابد جلوه گه حقّ و حقيقت سر ِ تست
پنجشنبه 22 آبان 1390 ساعت 18:32 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
ابد جلوه گه حقّ و حقيقت سر ِ تست

معنى مكتب تفويض، على اكبر تست

اى حسينى كه تويى مظهر آيات خداى

اين صفت از پدر و جدّ تو در جوهر تست

درس آزادگى عبّاس به عالم آموخت

زآن كه شد مست از آن باده كه در ساغر تست

طفل شش ماهه تبسّم نكند، پس چه كند؟!

آن كه بر مرگ زند خنده على اصغر تست

اى كه در كرب و بلا بى كس و ياور گشتى

چشم بگشا و ببين خلق جهان ياور تست

خواهر غمزده ات ديده سرت بر نى و گفت:

آن كه بايد به اسيرى برود خواهر تست

اى حسينى كه به هر كوى عزاى تو به پاست

عاشقان را نظرى در دَم جانپرور تست

خواست «مهران» بزند بوسه سراپاى تو را

ديد هرجا اثر تير ز پا تا سر تست

احمد مهران



هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
پنجشنبه 22 آبان 1390 ساعت 18:32 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های
پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان
درهای حسینیه ی دل را بگشا، های
طبّال بزن طبل که با گریه درآیند
طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های
زنجیر زنان حرم نور بیایید
ای سلسله ها ، سلسله ها ، سلسله ها، های
ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید
ای قوم کفن پوش، کجایید ؟ کجا؟ های
شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب
خونخواه حسین اید، درآیید هلا، های
کس نیست در این بادیه دلسوخته چون من
کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های
این داغ چه داغی ست که طوفان شده عالم
آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های
***
از کوفه خبر می رسد از غربت مسلم
از کوفه و کوفی ببرم شکوه کجا؟ های
عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه
فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های
بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار
عباس علی، حضرت شمع شهدا، های
آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می رفت
از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های
با یاد جوانمردی عباس و غم تو
خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های
خورشید نه این است که می چرخد هر روز
خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های
می چرخد و می چرخد و می چرخد، گریان
هفتاد قمر گردِ سرِ شمس ضُحی، های
خونین شده انگشتری سوّم خاتم
از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های
از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت
با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های
***
طفلان عطش نوش تو را حنجره، خون شد
از خفتنِ فریاد در آن حنجره ها، های
بگذار که از اکبر داماد بگویم
با خون سر آن کس که به کف بست حنا، های
تنها چه کند با غم شان زینب کبری
رأس شهدا وای، غریو اسرا ، های
بر محمل اُشتر سر خود کوبید، زینب(س)
از درد بکوبم سر خود را به کجا؟ های
امشب شب دلتنگی طفلان حسین(ع) است
این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های
این مویه کنان در پی راهی به مدینه ست
آن موی کنان در پی جسم شهدا، های
این پیرهن پاره، تن کیست ؟ خدایا
گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های
در آینه سر می کشد این سر، سر خونین
در باد ورق می خورد آن زلف رها، های
این حنجر داوودی سرهای بریده ست
ترتیل شگفتی ست ز سرهای جدا، های
بگذار هم از گریه چراغی بفروزم
بادا که فروزان بشود شام شما ،های...
**
من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه
کو آب که سیراب کند زخم مرا، های
آتش شده ام اتش نوشان منا، هوی
عنقا شده ام، سوخته جانان منا، های
هنگام اذان آمد و در چِک چک شمشیر
او حیّ غزا می زد و من "حیّ علی" های
امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشک است
شمشیر مرا تیز کن از برق دعا، های
خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید
گل دادن قنداقه ندیدید الا، های
با فرق علی(ع) کوفه ی دیروز، چها کرد؟
از کوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های
بر حنجره ی تشنه چرا تیر سه شعبه؟
کس نیست بپرسد ز شمایان که چرا ؟ های
این کودک معصوم چه می خواست ؟ چه می گفت؟
در چشم شما سنگدلان مُرد حیا، های
***
ر راه که رفتید همه خبط و خطا بود
هر کار که کردید هدر بود و هبا، های
این قوم نبودند مگر نامه نبشتند
گفتند که ما منتظرانیم بیا! های
گفتند اگر رو به سوی کوفه کنی، نَک
از مقدم تو می رسد این سر به سما، های
گفتند به شکرانه ی دیدار شما شهر
آذین شده با آینه و نور و صدا، های
آیینه تان پر شده از زنگ و دورویی
چشمان شما پر شده از روی و ریا، های
مختار، به حبس اندر و میثم، به سر دار
در کوفه ندیدیم بجز حرمله ها، های
این بود سرانجام وفا؟ رسم امانت؟
ای اف به شما، اف به شما، اف به شما، های
ای اف به شمایان که سرم بر سر نیزه ست
بس نیست تماشای شهیدان مرا؟ های!
در جان شما مرده دلان زمزمه ای نیست
در شهر شما سنگدلان مرده صدا، های
ای قوم تماشاگر افسونگر بی روح!
یک تن ز شمایان بنمانید به جا، های
***
یک تن ز شما دم نزد آن روز که می رفت
از کوفه سوی شام سر کشته ی ما، های
یک مشت دل سوخته پاشیدم زی عرش
یعنی که ببینید، منم خون خدا، های
آن شام که از کوفه گذشتند اسیران
از هلهله، از هی هی و هی های شما، های
دیروز تنی بودم زیر سم اسبان
امروز سری هستم در طشت طلا، های
ما این همه با یاد شماییم و شما حیف
ما این همه دلتنگ شماییم و شما... های
***
ز کرببلا هروله کردیم سوی شام
از مروه رسیدیم دوباره به صفا، های
خورشید فراز آمده از عرش به نیزه
جبریل فرود آمده از غار حرا، های
این هیات بی سر شدگان قافله ی کیست؟
شد نوبت تو، قافله سالار منا! های
من قافله سالارم و ما قافله ی تو
ای بَرشده بر نیزه، تویی راهنما ، های
ما آمده بودیم بمیریم و بمانیم
ما آمده بودیم به پابوس فنا، های
***
یا سید شوریده سران! کوفه چه می خواست؟
آن روز در آن هروله ی هول و ولا ، های
منظومه ی خونین جگران! کوفه چه دارد؟
از کوفه چه مانده ست بجز گریه به جا؟ های
خون نامه ی بی سرشدگان! کوفه نفهمید
سطری ز سفرنامه ی دلتنگ تو را، های
پیراهن یوسف نفسان! کوفه چه داند؟
منظومه ی هفتاد و دو گیسوی رها! های
***
در مشعر زخم تو رسیدم به تشهّد
تا از عرفات تو رسیدم به منا ، های
با گریه و با نذر کجا را که نگشتیم
حیران تو ای آینه ی غیب نما، های
در غربت این سینه برافروز چراغی
در خلوت این دیده جمالی بنما، های
آن شاعر شوریده که می گفت کجایید
اینجاست بیایید شهیدان بلا! های
من حنجره ام نذر شهیدان خدایی ست
من حنجره ام وقف تمام شهدا، های
از خویش بپرسیم کجاییم و چه داریم
از خویش برون می زنی امشب به کجا؟ های
ماندیم در این خاک و پری باز نکردیم
مُردیم در این درد و ندیدیم دوا، های
های ای عطش آغشته ترینان! عطشم کُشت
آبی برسانید به این تشنه هلا، های
یک بار بپرسید ز حالم که چرا هوی
تا پاسخ تان گویم یاران که چرا های ...
***
هفتاد و دو دف هر صبح می کوبد در من
هفتاد و دو نی هر شب در من به نوا، های
این جاده همان جاده ی خون است بپویید
این در، در دهلیز بهشت است، درآ، های
ای عاشق دل باخته، آهی بکش از جان
ای شاعر دلسوخته، اشکی بسرا، های
حالی چه کنم گر نکنم شکوه و فریاد
در منقبت و مرثیت آل عبا، های.....
***علیرضا قزوه***


شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت
پنجشنبه 22 آبان 1390 ساعت 18:5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت

بار غربت را كسي از روي دوشش بر نداشت

در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسي

عابر دلخسته جز نتهائيش ياور نداشت

بامهاي خانه هاي مردم بيعت فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت

مي چكيد از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگي

نخل هاشان ميوه اي جز نيزه و خنجر نداشت

سنگها كمتر به پيشاني او پا مي زدند

نسبتي نزديك اگر با حضرت حيدر نداشت

روي گلگون و لبي پر خون و چشماني كبود

سرنوشتي بين نامردان از اين بهتر نداشت

سر سپردن در مسير سربلندي سيره اش

جز شهادت آرزوي ديگري در سر نداشت

ï

دخترش با ديدن بازارهاي كوفه گفت

خوب شد باباي من در دست انگشتر نداشت

یوسف رحیمی



دل رفت بسوی حرم ثار الله
پنجشنبه 22 آبان 1390 ساعت 18:3 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

دل رفت بسوی حرم ثار الله

گر همسفر رهی بگو بسم الله

هر روزبرای سینه زن عاشوراست

"لا یوم کیومک اباعبدالله"(علیه السلام)

...............................................


این نیزه مرا به عشقتان میدوزد

در عمق وجود شعله می افروزد

امسال اگرچه در زمستانم باز

از بردن اسم تو لبم می سوزد

............

سرمایه گذاشتیم ما در نیزه

در تیر سه شعبه زره و سر نیزه

شمشیر فروشی بزرگی زده ایم

باید برود این همه سر بر نیزه!

ما را چه شده؟چرا همه خاموشیم؟

با آل یزید دست در آغوشیم

حالا که نمی رویم همراه حسین

شمشیر به دشمنان او نفروشیم

................

انگار تمام شهر تسخیر شده

بنگاه فروش غل و زنجیر شده

از چارطرف حرمله ها آمده اند

بازار پر از نیزه و شمشیر شده

...............
سجاده به دوش ها همه آمده اند

آن حلقه به گوش ها همه آمده اند

ذی الحجه تمام است و محرم شده است
شمشیر فروش ها همه آمده اند

..................................................

بعد ازتو آفتاب به دردي نمي‌خورد

شبهاي ماهتاب به دردي نمي‌خورد

وقتي تو تشنه ماندي، از آن روز تا ابد

دجله، فرات، آب به دردي نمي‌خورد

گاهي به دوش جد و گهي روي نيزه‌ها

دنيا به اين حساب به دردي نمي‌خورد

سنگ ات زدند تا که خدا اجرشان دهد

زآن دم دگر ثواب به دردي نمي‌خورد

خون را زدم کنار ز پيشاني دلم

خورشيد در نقاب به دردي نمي‌خورد

آقا بس است غربت تو بي شماره است

صد بخچه شعرناب به دردي نمي‌خورد

مهدي صفي ياري



صبح شد یک طرف سرم افتاد
پنجشنبه 22 آبان 1390 ساعت 17:59 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

صبح شد یک طرف سرم افتاد

یک طرف نیز پیکرم افتاد

از روی پشت بام افتادم

با علیک السلام افتادم

بدن من شکست خوشحالم

سر راهت نشست خوشحالم

بی سبب نیست اینکه خوشحالم

زن و بچه نبود دنبالم

آی مردم سپاه بی نفرم

صبح خالی نبود دورو برم

حرفی از زخم با پرم مزنید

این همه سنگ بر سرم مزنید

آی مردم گناه من عشق است

بهترین اشتباه من عشق است

آی مردم کمی حیا بد نیست

بی وفاها کمی وفا بد نیست

سنگ خوردم شکست گونه ی من

غصه خوردم شکست روزه ی من

نفسم را اسیر کردم و بعد

وسط کوچه گیر کردم و بعد .....

کوچه هایی که تنگ و باریکند

روز هم چون شبند تاریکند

بدی کوچه های تنگ این است

می شود هر طرف رهت را بست

مثلا کوچه ای که زهرا رفت

از تنش تازیانه بالا رفت

مثل این مردمی که بی عارند

مثل اینها مدینه بسیارند

مثل اینها مدینه هم بودند

دور بیت الحزینه هم بودند

تو نبودی مدینه را گفتی ؟

قصه ی داغ سینه را گفتی ؟

تو نگفتی خوشیم مادر بود

مادرم دختر پیمبر بود ؟

تو نگفتی صداش میلرزید

پدرم تا که کوچه را میدید ؟

تو نگفتی هنوز غمگینی

فکر پرتاب دست سنگینی ؟

تو نگفتی نگات پژمرده

مادرت بارها زمین خورده؟

من که کوچه نشین شدم مردم

یا که نقش زمین شدم مردم

کوچه بود و زمان چیدن بود

به خداوند فاطمه س زن بود

جان به راه حسین میبازم

تا کند مادر حسن نازم

لطیفیان



10 شعر زیبا به مناسبت عید غدیر
شنبه 21 آبان 1390 ساعت 19:2 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
عباس براتي‌پور

تا شد به روي دست نبي (ص) مرتضي (ع) بلند
شد رايت جلال خدا برملا بلند

بشنيد چون كه نغمه «يا ايهاالرسول»
گرديد منبري همه از پشته‌ها بلند

مرآت پاك لم‌يزلي، آيت جلي
شد بر سرير دست حبيب خدا بلند

آيين پاك ختم رسل ناتمام بود
گر بر نمي‌شد آن مه برج ولا بلند

هنگامه شد به كوري چشمان دشمنان
شد بانگ مرحبا ز همه ما سوي بلند

خورشيد دين، سپهر يقين، ختم مرسلين
شد زين سبب ميان همه انبيا بلند

تا شد به عرش دست نبي ماه عارضش
شد اين ندا ز بارگه كبريا بلند

تكميل شد شريعت پاك محمدي
چونان كه گشت دين خدا را لوا بلند

اي مظهر صفات خداوند لايزال
وي از تو آسمان ولايت به پا بلند

هرجا كه بود پيكر هر ناتوان به خاك
هر جا كه بود ناله هر بي‌نوا بلند

هر جا كه بود طفل يتيمي سرشك‌بار
هرجا كه بود شعله شور و نوا بلند

از بهر دستگيري آنان سپندوار
يك‌باره مي‌شد ا» يد مشكل‌گشا بلند

تا خانه‌زاد خود كُنَدَت كردگار پاك
بهرت نمود خانه خود را بنا بلند

آهنگ «تفلحوا» چو شنيدي ز كوي دوست
و آواز خوش چو شد ز حريم حرا بلند

يك‌باره دست بيعت خود را از روي شوق
كردي به سوي شمس رُسل، مصطفي بلند

مدحت‌گر تو ذات جلالت مأب حق
مدح تو كرده با سخن «هل اتي» بلند

پا بر حريم خانه چون بگذاري از شرف
فرياد شوق مي‌شود از بوريا بلند

با ذوالفقار تو همه جا آشكار بود
دست بلند شير خدا، «لافتي» بلند

ما ريزه‌خوار خوان ولاي توايم و بس
از لطف توست اين كه بُوَد بخت ما بلند

خمّ غدير بود و به قدرت خدا نمود
جاه و جلال آن دُر يكدانه را بلند

در پهن دشت ظلمت كفر و نفاق و كين
همواره بود آيت شمس الضّحي بلند

باب المراد اهل جهاني و مي‌كنند
بر آستان قدس تو دست دعا بلند

اي نفس قدرت ازلي، - يا علي - نماي
نخل شكوه نهضت «روح خدا» بلند

ما پيروان مكتب سرخ ولايتيم
گر مي‌زنيم گام سوي كربلا بلند

عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان
تيغي كه گشت بر سر آن مقتدا بلند

تا مست جام توست «براتي» به روزگار
سر مي‌كند به عشق تو روز جزا بلند


* پروانه نجاتي

دشت تا خيمه زد آهنگ خروشيدن را
چاه هم تجربه كرد آتش جوشيدن را

دست خورشيد در آفاق رسالت چرخيد
چنگ زد گيسوي ترديد پريشيدن را

و بيابان چه تبي داشت از انبوه سكوت
تا مبارك كند اين آينه پوشيدن را

عشق ابلاغ شد و حلقه مستان گُل كرد
تازه كرد آن خُم نو، چشمه نوشيدن را

پر شد آغوش غدير از دم «بخٍّ بخٍّ»
تا بكوبد هيجانات نيوشيدن را

عطر «من كنتُ...» و غوغاي «علي مولاه»
قافله قافله راند اين همه كوشيدن را


* مهدي رحيمي

دستي به هوا رفت و دو پيمانه به هم خورد
در لحظه «مي» نظم دو تا شانه به هم خورد

دستور رسيد از ته مجلس به تسلسل
پيمانه «مي» تا سر ميخانه به هم خورد

دستي به هوا رفت و به تاييد همان دست
دست همه قوم صميمانه به هم خورد

«لبيك علي »قطره باران به زمين ريخت
«لبيك علي» نور و تن دانه به هم خورد

يك روز گذشت و شب مستي به سر آمد
يعني سر سنگ و سر ديوانه به هم خورد

پس باده پريد از سر مستان و پس از آن
بادي نوزيد و در يك خانه به هم خورد


* نادر بختياري

السلام اي غدير! مَهبَط عشق!
مقصد دولت مسلّط عشق!

السلام اي غدير! مقصد يار!
وي گل‌افشان ز موج‌موج بهار!

چه بهاري توراست؟ كز خُم تو
مست عشقيم در تلاطم تو؟

تشنگان ولايتيم همه
عطش بي‌نهايتيم همه

لب خشكم ارگ ترَك خورده‌ست
غيرتم بارها محك خورده‌ست

قصه اهل كوفه بودن چيست؟
مست آب و علوفه بودن چيست؟

لب، اگر تر كند علي (ع)، تيغيم
حنجرِ عارفانه تبليغيم

از ولايت هر آن كه دم نزند
نفس از بام صبحدم نزند

عشق را وقت استماع رسيد
وحي در «حجة‌الوداع» رسيد

ما علي (ع) را گرفته‌ايم هنوز
تا نبي (ص) را چو خويش، گُم نكنيم
از سبو مي‌ زديم تا ديگر
جام را در شراب خُم نكنيم

ورنه «مروان»، «معاويه»، «هارون»
همگي از نبي (ص) سخن گويند
من، ولي، دستِ آن كسان بوسم
كز نبي (ص) زينبي (س) سخن گويند

غير آل علي (ع) كه مي‌داند؟
دين احمد، به تيغ، پابرجاست
حقِّ بدعت‌گذار، شمشير است
جايِ احساس و عشق، ديگر جاست

«ابن ملجم» نكشت، مولا را
مرگ، طاقت نداشت پيش علي (ع)
همه گفتند: امام را كشتند
ليك زنده است تا هميشه علي (ع)

لفط بر لفظ، من نمي‌بافم
هر طرف بنگرم، علي (ع) بينم
نه در آن كوچه يا در اين خانه
هركجا بگذرم، علي (ع) بينم

اوست نوري زلامكان و زمان
كه جهان در شعاع‌هاش، گُم است
گر به دنبال ديدن اويي
عكسش افتاده در «غدير خُ«» است

شيعه، سني‌ترين مذهب‌هاست
زان كه سنت، ملاك هر شيعه‌ست
زين سبب هركه اهل سنت شد
دم ز حيدر زند، اگر شيعه‌ست

سني و شيعه را اگر فرقي‌ست
اندك است آن چنان كه دشنه و تيغ
هر دو در قلب خصم، خواهد شد
تا كه خورشيد، سرزند زستيغ

آفتاب، آفتابِ اسلام است
بر سرِ ي، سرِ حسين (ع) ببين
دين، به تيغ دو تيغه، مديون است
«خيبر» و «خندق» و «حنين» بين

ذوالفقارِ ستيز! مولا
كوفيانه را به قعرِ گور فرست
جوشِ رجّاله‌هاست از شش سو
سيصد و سيزده غيور فرست

همرهانم! برادران! ديري‌ست
دشمنان، در كمين ما هستند
نه به دنبال، شوكت مايند
در پي مسخ دين ما هستند

بين‌ ما، تا شكاف اندازند
فرقه‌ها ساختند، بيهوده
اشتراكات را نهان كردند
چون چراغي كه مي‌زند دوده

روشنايي بجو، كه تاريكي
تيه گمراهي است باور كن
مصطفي، آن كه ماه كامل ماست
هم ستاره علي‌ست، آري چون،

علي (ع) آيينه خداوند است
عشق از او، انعكاس مي‌يابد
نور، بر گِرِد قامتش پيچد
ماهِ من، ناشناس مي‌تابد

ياد كن خلوتِ فقيران را
در شبِ سرِ يثرب و كوفه
گريه‌ها، گريه‌هاي مولاوار
رازها، رازهاي مكشوفه

پرده برداشت حيدر از اسرار
هرچه بود و نبود، با من گفت
غصه‌ها را و زخم‌ها را سرخ
دردها را كبود، با من گفت

بعد از آن صحبت غريبانه
اسمان را بنفش، مي‌بنيم
آخرين مرد، خواهد آمد و من
آسب و تيغ و درفش، مي‌بينم

آخرين مرد، آخرين اميد
آخرين حامي ولايت حق
آخرين گردبادِ نوراني
انتشار عدالت مطلق


* رضا اسماعيلي

اي علي، اي ارتفاعت تا خدا
بي نهايت، بيكران، بي‌انتها

اي علي، اي همسر بانوي اب
جلوه حق، اسم اعظم، نور ناب

اي علي اي خوب، اي تنهاترين
اي ملايك با نگاهت همنشين

اي علي، اي آفتاب حق سرشت
اي قسيم روشني‌هاي بهشت

اي فراتر از تصور، ازخيال
بحر عرفان، آفتاب بي‌زوال

اي تو خورشيد نهان در زير ابر
كوه علم و كوه حلم و كوه صبر

چون تو مردي نيست در اين روزگار
هيچ تيغي نيز، همچون ذوالفقار

جان ما را كن ز عشقت منجلي
اي فدايت جان عالم، يا علي

كاش مي‌كرديم بيعت تا بهار
مي‌شكفتيم از كرامات علي

در بهارستان او گل مي‌شديم
زائر آواز بلبل مي‌شديم

از غدير خم، سبويي مي‌زديم
در صراط عشق، هويي مي‌زديم

زائر كوي تولا مي‌شديم
جرعه نوش عشق مولا مي‌شديم

با نزول سوره سبز غدير
باز مي‌كرديم، بيعت با امير

با علي، آيينه‌دار سرنوشت
وارث بوي خدا، بوي بهشت

شد غدير خم، هلا، اي عاشقان!
مي‌وزد عطر علي از آسمان

چيست تفسير غدير خم؟ علي
عشق را، مولا، عدالت را، ولي

چيست تفسير غدير خم؟ ولا
رستخيز عشق، بيعت با خدا

چيست تفسير غدير خم؟ حريم
رو به روي ما، صراط مستقيم

چيست تفسير غدير خم؟ اميد
مژده رحمت به امت، بوي عيد

چيست آيا اين غدير خم؟ سحر
صبح صادق، نور لبخند ظفر

چيست آيا...؟‌ساقي و ساغر، شراب
اتشي در جان هستي، عشق ناب

چيست آيا... ؟ خنده فتح المبين
روز اكمال رسالت، عيد دين

چيست آيا...؟ سيب سرخي ناگهان
سهم ما از عشق، آري عاشقان

در غدير خم خدا شد منجلي
در دل خورشيدي مولا علي

چيره شد فرمانرواي آفتاب
گشت سهم آفرينش، نور ناب

عشق باريد و زمين آيينه شد
مهرباني وارد هر سينه شد

خاك را بوي نجيب گل گرفت
عالم هستي، تب بلبل گرفت

آسمان شد با زمين همسايه باز
شد زمين مهمانسراي اهل راز

چشم‌ها با نور همبستر شدند
قلب‌ها با هم صميمي‌تر شدند

قبله توحيد، آن جان جهان
روح ايمان ، خاتم پيغمبران

در غديرستان خم، اعجاز كرد
راز معصوم خدا را باز كرد

گفت پيغمبر: ‌علي نور خداست
بعد من، او پيشوا و مقتداست

اي شمايان! امت سبز زمين
در ميان خلق عالم، بهترين

حرف حق اين است و در آن شبهه نيست
هم علي حق است و هم حق با علي‌ست

عشق را در قلب خود دعوت كنيد
با علي،‌نور خدا، بيعت كنيد

اين حقيقت از كسي مستور نيست
جانشين نور، غير از نور نيست

در غدير خم ولايت شد قبول
برد بالا دست مولا را رسول

رفت بالا دست خورشيد غدير
شد امام و متداي ما، امير

عشق، بيعت كرد با نور خدا
شد عدالت، سرور و مولاي ما

نور احمد، برگرفت از رخ نقاب
«آفتاب آمد، دليل آفتاب»

زين بشارت، آسمان خنديد مست
نور باريد و طلسم شب شكست

شد جهان، آيينه باران علي
عالم هستي، چراغان علي

جون علي،‌ آيينه عدل است و داد
دست در دست علي بايد نهاد

چون علي، نور خداي سرمد است
بيعت ما با علي، با احمدست

شد ز عشق حق، وجودش صيقلي
هر كه بيعت كرد، با نور علي

باز دل در كوي مستي گم شده
عالم هستي، غدير خم شده

باز هم مستيم، از جام غدير
باده مي‌نوشيم با نام امير

باز فصل شور و شيدايي شده
در زمين از عشق، غوغايي شده

آمده عيد ولايت، عاشقان
روز اكمال رسالت، عاشقان

در غدير خم، بيا كامل شويم
«ياعلي» گوييم و صاحبدل شويم

«ياعلي» گوييم تا بالا شويم
قطره‌ها، اي قطره‌ها دريا شويم

با علي،‌ نور خدا، بيعت كنيم
عشق را در قلب خود، دعوت كنيم

با علي، هم عهد و هم پيمان شويم
هم زبان و هم دل قرآن شويم

با علي، قرآن ناطق، بوتراب
سوره عصمت، امام آفتاب

چون كه احمد گفت: ‌او نور جلي‌ست
بعد من، اي عاشقان! مولا، علي‌ست


* محمدعلي مجاهدي

چون وجود مقدس ازلي
شاهد دلرباي لم يزلي

وقت پيمان گرفتن از ذرات
با صدايي رسا و بانگ جلي

«اولست بربكم» فرمود
پاسخ آمد از هر طرف كه: بلي

تا بسنجد عيارشان، افرودخت
آتشي در كمال مشتعلي

داد فرمان، روند در آتش
تا جدا گردد اصلي از بدلي

فرقه‌يي ز امر حق تمرد كرد
گشت مطرود حق ز پر حيلي

با شقاوت قرين و مد شد
شد پريشان ز فرط منفعلي

فرقه ديگري در آتش رفت
ز امر يزدان قادر ازلي

نادر شد بهرشان چو خلد برين
كه بود اين سزاي خوش عملي

با سعادت قرين شد و همدم
گشت مقبول حق ز بي خللي

بهر اين فرقه حق عيان فرمود
جلوات نبي و نور ولي

كه منم نور احمد مختار
مهر من نيست غير مهر علي

ناگهان شد عيان در آن وادي
نور مولا علي ز بي حللي

چون به خود آمدند، مي‌گفتند
در حضور خداي لم يزلي

كه: علي دست قادر ازلي‌ست
رشته ما سوا به دست علي‌ست


* نصرالله مرداني

قسم به جان تو اي عشق اي تمامي هست
كه هست هستي ما از خم غدير تو مست

در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست
كه آفتاب برد آفتاب بر سر دست

نشان از گوهر آدم نداشت هر كه نبود
به خمسراي ولايت خراب و باده پرست

به باغ خانه تو كوثري بهشتي بود
كه بر ولاي تو دل بسته بود صبح الست

در آن ميانه كه مستي كمال هستي بود
به دور سرمدي‌ات هر كه مست شد پيوست

بساط دوزخيان زمين ز خشم تو سوخت
چو در سپاه ستم برق ذوالفقار تو جست

هنوز اشك تو بر گونه زمان جاري‌ست
ز بس كه آه يتيمان، دل كريم تو خست

ز حجم غربت تو مي‌گريست در خود چاه
از آن به چشمه چشمش هميشه آبي هست

هنوز كوفه كند مويه از غريبي تو
زمانه از غم تنهايي‌ات به گريه نشست

دمي كه خون تو محراب مهر رنگين كرد
دل تمامي آيينه‌ها ز غصه شكست


* مرتضي اميري اسفندقه

صداي كيست چنين دلپذير مي‌آيد؟
كدام چشمه به اين گرمسير مي‌آيد؟

صداي كيست كه اين گونه روشن و گيراست؟
كه بود و كيست كه از اين مسير مي‌آيد؟

چه گفته است مگر جبرييل با احمد؟
صداي كاتب و كلك دبير مي‌آيد

خبر به روشني روز در فضا پيچيد
خبر دهيد:‌كسي دستگير مي‌آيد

كسي بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست
به دست‌گيري طفل صغير مي‌آيد

علي به جاي محمد به انتخاب خدا
خبر دهيد: بشيري به نذير مي‌آيد

كسي كه به سختي سوهان، به سختي صخره
كسي كه به نرمي موج حرير مي‌آيد

كسي كه مثل كسي نيست، مثل او تنهاست
كسي شبيه خودش، بي‌نظير مي‌آيد

خبر دهيد كه: دريا به چشمه خواهد ريخت
خر دهيد به ياران: غدير مي‌آيد

به سالكان طريق شرافت و شمشير
خبر دهيد كه از راه، پير مي‌آيد

خبر دهيد به ياران:‌دوباره از بيشه
صداي زنده يك شرزه شير مي‌آيد

خم غدير به دوش از كرانه‌ها، مردي
به آبياري خاك كوير مي‌آيد

كسي دوباره به پاي يتيم مي‌سوزد
كسي دوباره سراغ فقير مي‌ايد

كسي حماسه‌تر از اين حماسه‌هاي سبك
كسي كه مرگ به چشمش حقير مي‌آيد

غدير آمد و من خواب ديده‌ام ديشب
كسي سراغ من گوشه گير مي‌آيد

كسي به كلبه شاعر، به كلبه درويش
به ديده بوسي عيد غدير مي‌آيد

شبيه چشمه كسي جاري و تبپنده، كسي
شبيه آينه روشن ضمير مي‌آيد

علي (ع) هميشه بزرگ است در تمام فصول
امير عشق هميشه امير مي‌آيد

به سربلندي او هر كه معترف نشود
به هر كجا كه رود سر به زير مي‌آيد

شبيه آيه قرآن نمي‌توان آورد
كجا شبيه به اين مرد، گير مي‌آيد؟

مگر نديده‌اي آن اتفاق روشن را؟
به اين محله خبرها چه دير مي‌آيد!

بيا كه منكر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه گاه قيامت اسير مي‌آيد

بيا كه منكر مولا اگر چه پخته، ولي
هنوز از دهنش بوي شير مي‌آيد

علي هميشه بزرگ است در تمام فصول
امير عشق هميشه امير مي‌آيد...


* ابوالقاسم حسينجاني

آسمان، سرپناه مولا بود
و زمين، كارگاه مولا بود

عاشقي، پابه‌پاي او مي‌رفت
چشم نرگس، نگاه مولا بود

هرچه مي‌كرد، دلبري مي‌كرد
مهرباني، سپاه مولا بود

عدل و آزادگي، كه گم مي‌شد
چشم مردم، به راه مولا بود

روز، هر چيز داشت؛ از او داشت
و شبان، شاهراه مولا بود

روز و شب را، به كار، وا مي‌داشت:
اين، سپيد و سياه مولا بود!
آب، از الغدير، برمي‌داشت
مَشربي، كه گواه مولا بود

كوفه، هرچند هم، كه بد مي‌كرد
باز هم، در پناه مولا بود!

پدر خاك بود و، خاكي بود
بي‌گناهي، گناهِ مولا بود!


* محمود اكرامي

به آتش مي‌كشم آخر زبان سربه‌زيرم را
به توفان مي‌سپارم اسمان‌هاي اسيرم را

منم من، گردبادي خسته‌ام، زنداني خويشم
بگيريد آي مردم دست‌‌هاي ناگزيرم را

تمام عمر باقي مانده‌اش را گريه خواهد كرد
اگر توفان بخواند خنده‌هاي دور و ديرم را

درختان گردبادي رو به خورشيدند، از آن دم
كه خواندم در مسير باد، اندوه غديرم را

شبي اندوه تابان علي (ع) از چاه بيرون شد
شبي سيراب ديدم جان سر تا پا كويرم را

به نقل از رجا نیوز



عید غدیر مژدة جان پرورد آورد
شنبه 21 آبان 1390 ساعت 18:58 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

عید غدیر مژدة جان پرورد آورد

یعنی خبر ز سلطنت حیدر آورد

فرمانروا بهر دو سرا شد بحق علی

فرخنده تر ازین خبر دیگر آورد

سلطان نامدار علی آنکه کردگار

از عدل خودخود خود مظهر آورد

در پیکر مقدس اسلام جان دمد

از بهر عارفان جهان سرور آورد

دینرا کمال نیست مگر با ولای

او جبریل این پیام خوش از داور آورد

برخیز ای پیامبر، پیغام ما بگوی

خواهی اگر درخت نبوت برآورد

فرخنده آن زمان که در اجرای امر حق

پیغمبر از جهاز شتر منبر آورد

آورده بود مژدة بسیار از خدای

میخواست مژده ای زهمه بهتر آورد

خورشید را بدست برآورده آسمان

لبریز شوق نغمة شادی برآورد

مولی علی است جان دو عالم فدای او

مانند وی خدای کرا رهبر آورد؟

آورد پیش خلق علی را براستی

خوشتر از او دلیل چه پیغمبر آورد

باور نمیکنم که زدریای معرفت

غواص عشق بهتر ازین گوهر آورد

روشن شود دل همه عالم هرآینه

اینگونه آینه اگر اسکندر آورد

هرکس که حق او نشناسد زجاهلی

هم جهل را خدای بر او کیفر آورد

وانکو دم از ولای علی زد براستی

همراه خویش در دو سرا یاور آورد

دکتر ناظرزاده کرمانی



صبح سعادت دميد عيد ولايت رسيد
شنبه 21 آبان 1390 ساعت 18:55 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

صبح سعادت دميد عيد ولايت رسيد

فيض ازل يار شد نوبت دولت رسيد

در خم گيسوى يار، بود دلى بى قرار

بعد بسى انتظار، مژده رحمت رسيد

درگه رحمت گشود ظلمت غم را زدود

سنبل تر وانمود لمعه طلعت رسيد

شعشعه نور شه داد به عالم ضيا

آتش آذر فسرد رشحه خلعت رسيد

از كرمش بر گدا داد مى جان فزا

گفت بخور زين هلا كز خم جنت رسيد

روى به گلزار كن پشت به اغيار كن

دوره شدت گذشت نوبت راحت رسيد

خيز و بزن الصلا بر در هر پارسا

باده شدستى حلال حكم حقيقت رسيد

بَهر شه انما خواند رسول خدا

آيه «اكملت لك» كز سوى عزت رسيد

وقت رجوع نبى، از سفر مكه شد

منزل خم را ز حق حكم امامت رسيد

شه ز جهاز شتر كرد به پا منبرى

و ز قدم شه بر آن عز و شرافت رسيد

دست على برگرفت برد به بالاى سر

تا به همه مردمان ديدن طلعت رسيد

گفت: اَيا مردمان آمده بلّغ ز حق

چون تو رسولى بگو وقت وصايت رسيد

گشته على ولى، بر همگى پيشوا

از پى اكمال دين امر عنايت رسيد

نور على جلوه گر بر همه جنّ و بشر

طاعت او مستقر بهر عبادت رسيد

مژده به اهل وفا حبّ شه قل كفى

از كرم ذوالمنن بر همه منت رسيد

خاصه بر آن سالكان در ره شه رهروان

كز كرم شير حق لطف و عنايت رسيد

هر كه جمالش بديد مِهر رُخش برگزيد

باده خلّت كشيد بر سر عزّت رسيد

(حالى اردبيلى)



ای تو جان نوبهاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
شنبه 21 آبان 1390 ساعت 1:33 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
به مناسبت عید غدیر
ای تو جان نوبهاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
ای تو شور آبشاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
ای شراب آسمانی، ای طلوع مهربانی
با تو شد خورشید خندان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!



تعداد صفحات : 668


 
منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی :
 
کد امنیتی
 
بارگزاری مجدد
موضوعات
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 26719
:: کل نظرات : 2618

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 2
:: تعداد اعضا : 1812

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1,091
:: باردید دیروز : 997
:: بازدید هفته : 3,982
:: بازدید ماه : 23,101
:: بازدید سال : 222,728
:: بازدید کلی : 15,699,856