بانک جامع اشعار مذهبی روضه و مرثیه - اشعار جدید شعرای آئینی
آخرین ارسال های انجمن
حضرت علی اصغر ع
شنبه 28 آبان 1390 ساعت 18:4 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

در تنگناي حادثه بر لب نوا گرفت

از بي قراري‌اش دل هر آشنا گرفت

با شوق پر کشيدن از اين خاک بي فروغ

در بين گاهواره قنوت دعا گرفت

اعلام کرد تشنه‌ي‌ صبح شهادت است

آنقدر ناله زد که گلوي صدا گرفت

آنقدر اشک ريخت که خورشيد تيره شد

از شرم چشم غرق به خونش، هوا گرفت

در آخرين وداع غريبانه اش پدر

او را به روي دست براي خدا گرفت

ناگاه يک سه شعبه سراسيمه سر رسيد

ناباورانه فرصت يک بوسه را گرفت

تا عرش رفت مرثيه‌ي سرخ حنجرش

جبريل روضه خواند و خدا هم عزا گرفت

از شرم چشم هاي پر از حسرت رباب

قنداقه را امام به زير عبا گرفت

‹

شاعر نوشت از کرم دست کوچکش

آخر از او حواله‌ي يک کربلا گرفت

یوسف رحیمی



حضرت علی اکبر ع
شنبه 28 آبان 1390 ساعت 18:3 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بسوخت آخر جگرم، بگوی با من سخنی
دریغ منما پسرم، چرا دلم می‌شکنی؟

جهان همه رفته زهوش، منم سراپا همه گوش
مگر از آن لعل خموش، رسد بگوشم سخنی

تو صید خونین دهنی، تپیده در خون بدنی
تو میوه قلب منی، عقیق سرخ یمنی

مخور غم ای لاله عذار، خزان ندارد به تو کار
همیشه حسن تو بهار، گل بهشت عدنی

به باغ خلقت گل من، به زندگی حاصل من
زداغ همچون دل من، چراغ بیت‌الحزنی

بریزد اشک از بصرم که رفته عطشان پسرم
همه تویی در نظرم، همیشه در قلب منی

کند فغان طبع «حسان» که بر لب آب روان
تو را به لب آمده جان، تو تشنه دور از وطنی

حبیب چایچیان



حضرت علی اکبر ع
شنبه 28 آبان 1390 ساعت 18:3 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اين گونه بود بر تو سلام و درودشان

ديدي چه کرد با تو نگاه حسودشان

از کينه‌ي علي همه آتش گرفته اند

اما به چشم هاي تو مي‌رفت دودشان

محراب ابروان تو را برگزيده اند

شمشيرهاي تشنه براي سجودشان

طوفان خون به پا شده در بين قتلگاه

دور و بر تنت ز قيام و قعودشان

فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علي !

فرق تو را نشانه گرفته عمودشان

ديدم چگونه پهلويت از دست رفته بود

در حمله هاي وحشي و سرخ و کبودشان

اين پلک هاي زخمي خود را تکان بده

لب باز کن بر اين پدر پير جان بده

یوسف رحیمی



حضرت علی اکبر ع
شنبه 28 آبان 1390 ساعت 18:3 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

تو در تجلّياتِ الهي چنان گمي

دنبال مرگ مي‌روي و در تبسمي

آري جلو جلو تو به معراج رفته اي

مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمي

باز از مسيح حنجره‌ي خود اذان ببار

بر اين کوير تشنه بنوشان ترنمي

هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو

پيغمبرانه با خود حق در تکلمي

شوق وصال مي‌چکد از هر نگاه تو

لبريز عشق و شور و خروش و تلاطمي

پر باز کن برو ! که مجال درنگ نيست

جاي تو خاک، اين قفس تيره رنگ نيست



در فراق یار
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 17:59 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

در فراق یار

بگذار تا بگریم، از بهر هجر رویت

بگذار تا ببندم، دل را به تار مویت

بگذار تا من زار، با غم شوم ترانه

بگذار تا بنوشم، از قطره های جویت

با اشک دیده داری، سر می کنی شب و روز

بر گوش جان رسیده، فریاد و های وهویت

باد صبا بیاور، از کوی او سبویی

تا کی شوم من آقا، در حسرت سبویت

من مست بوی عطر، نرگس شدم به والله

آمد به این مشامم، از عطر عشق ، بویت

از آب هر وضویت، بر کام جان من ریز

صدها مسیح سازد ، هر قطره از وضویت

این دل ز روز اول، مست از می ولا بود

خالق گلم سرشته، با خاک پاک کویت

سروده جعفر ابوالفتحی



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:18 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

در کنار علقه سروی زپا افتاده است

یا گلی از گلشن آل عبا افتاده است

در فضای رزمگاه نینوا با شور و آه

ناله جانسوز ادرک یا اخا افتاده است

از نوای جانگذار ساقی لب تشنه گان

لرزه بر اندام شاه نینوا افتاده است

شه سوار اسب شد تاسر بمیدان رویکرد

تا ببیند جسم عباسش کجا افتاده است

ناگهان از صدر زین افکند خود را بر زمین

دید بسم الله از قرآن جدا افتاده است

تا کنار نهر علقم بوی عباسش کشید

دید برخاک سیه صاحب لوا افتاده است

کرده در دریای خون ماه بنی هاشم غروب

تشنه لب سقای دشت کربلا افتاده است

دست خود را بر کمر بگرفت و آهی بر کشید

گفت پشت من زهجرانت دوتا افتاده است

خیز برپاکن لوا آبی رسان اندر حرم

از چه رو برخاک این قدرسا افتاده است

بهر آبی در حرم طفلان من در انتظار

از عطش بنگر چه شوری خیمه¬ها افتاده است

هر چه شه نالید عباسش زلب لب برنداشت

دید مرغ روح او سوی سما افتاده است

گفت بس جسم برادر را نرم در خیمه گاه

دید هر عضوی ز اعضایش سوا افتاده است

حال زینب رامگو علامه از شه چو ن شنید

دست عباس علمدارش جدا افتاده است



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:19 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

افتاد دست راست خدايا زپيكرم

بر دامن حسين رسان دست ديگرم

دست چپم بجاست اگر نيست دست راست

اما هزار حيف كه يك دست بى صداست

گر مرا افتاد از تن دست راست

شكر حق دارم كه دست چپ بجاست

آن كه تن را پى كند در راه دوست

تيغ و زوبين ، نرگس و ريحان اوست

جمله مى دانيد حيدرزاده ام

جان خود در راه جانان داده ام

دست من بالاى دست ماسواست

دست سرباز حسين دست خداست

گر نيفتد از بدن در عشق يار

دست بادش در بدن بهر چه كار؟!



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:18 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

در پيش تو، اى ساقى سر مست ، نشستم

افتادى و، منهم به تو پابست نشستم

ديدم به لب عقلمه ، به صحنه گلگون

آراسته از سرو و قدت هست و نشستم

تا اينكه تو را خوب در آغوش بگيرم

در پيش تو اى عاشق بى دست نشستم

دشمن به من عرش نشين ، خنده همى كرد

كز شوق تو، بر فرش چنين پست نشستم

لرزيد مرا پاى ، چو ديدم كه سرشگست

با خون لب خشك تو پيوست ، نشستم

در فرق تو ديدم اثر ضرب عمودى

دستم ز تاءسف ، زده بر دست ، نشستم

من خسته و بى تاب و، حرم منتظر آب

زان تير كه بر چشم تو بنشست ، نشستم

من داغ على ديدم او، از پا نفتادم

پشت من از ين داغ تو بشكست ، نشستم

نوميد نگردد، كسى از درگه عباس

اينجا كه (حسان ) باب مراد است نشستم



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:17 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

رسيد ناله در حرم به گوش شاه محترم

اخى بيا تو در برم نگر به حال مضطرم

شنيد آن امير حى به يك قدم نمود طى

بگفت آمدم ز پى فداى قامتت شوم

ز دل كشيد ناله اى به رخ فشاند هاله اى

ز اشك همچو لاله اى ، نمود سرخ دشت و يم

تمام بلبلان من تهى ز گلستان من

نه قاسم جوان من نه اكبر و نه جعفرم

تو هم شدى بخون طپان غمت مرا به دل نهان

زجاى خيز يك زمان به دست گير اين علم

سكينه در خيال تو مرا غم وصال تو

چگونه بى جمال تو به خيمه روى آورم



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:17 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

خیل ملک ملتجی به نام ابو الفضل

جن و بشر سر به سر غلام ابو الفضل

هر که بود در دلش فروغ ولایت

میشود آگاه از مقام ابو الفضل

بوسه به خاک درش زنند به اخلاص

پادشاهان بهر احترام ابو الفضل

بر سر بام جهان همیشه نوازد

کوی شهامت فلک به نام ابو الفضل

اهل وفا نیست هر کسی که نیاموخت

درس وفاداری از مرام ابو الفضل

ساقی دوران به دشت کرببلا ریخت

باده رنج و الم بجام ابو الفضل

جور مخالف ببین که بر لب دریا

خشک شد از قحط آب کام ابو الفضل

گشت قیامت بپا چو خیمه بدیدند

در پی آب روان قیام ابو الفضل

چشم فلک خیره شد چو دید به میدان

چهره ی همچون مه تمام ابو الفضل



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:17 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

چشمم از اشك پر و مشك من از آب تهي است

جگرم غرق به خون و تنم از تاب تهي است

گفتم از اشك كنم آتش دل را خاموش

پر زخوناب بود چشم من از آب تهي است

بروي اسب قيامم بروي خاك سجود

اين نماز ره عشق است از آداب تهي است

جان من مي برد آن آب كزين مشك چكد

كشتي‌ام غرق در آبي كه زگرداب تهي است

هر چه بخت من سرگشته به خواب است حسين

ديده اصغر لب تشنه‌ات از خواب تهي است

دست و مشك و علمي لازمه هر سقا است

دست عباس تو از اين همه اسباب تهي است

مشك هم اشك به بي‌دستي من مي‌ريزد

بي سبب نيست اگر مشك من از آب تهي است

شعر آن است شهابا كه زدل برخيزد

گيرم از قافيه و صنعت و القاب تهي است



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:16 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

جمال حق ز سر تاپاست عباس

به يكتايى قسم ، يكتاست عباس (ع )

شب عشاق را تا صبح محشر

چراغ روشن دلهاست عباس (ع )

خدا داند كه از روز حوادث

امام خويش را مى خواست عباس (ع )

اگر چه زاده ام البنين است

وليكن مادرش زهراست عباس (ع )

بنازم غيرت و عشق و وفا را

از آن دم علقمه تنهاست عباس (ع )

كه در دنيا بُوَدْ باب الحوائج

شفيع عاصيان فرداست عباس (ع )



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:16 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

جانم بفدای تو، ای ماه بنی هاشم

قربان وفای تو، ای ماه بنی هاشم

ای عبد مطیع حق، حق داده تو را رونق

این است جزای تو، ای ماه بنی هاشم

تو ساقی عطشانی، سقّای یتیمانی

رحمت بصفای تو، ای ماه بنی هاشم

تو اصل مناجاتی، تو قبلۀ حاجاتی

چشمم به عطای تو، ای ماه بنی هاشم

ای نور هدی عبّاس، شمع شهدا عبّاس

سوزم بعزای تو، ای ماه بنی هاشم

هرگزنشود نومید، هر کس بتو روی آرد

نازم بسخای تو، ای ماه بنی هاشم

ای آب بقا عبّاس، خورشید لقا عبّاس

مشتاق لقای تو، ای ماه بنی هاشم

چون نیست مرا توفیق، تا دست تو را بوسم

بوسم کف پای تو، ای ماه بنی هاشم

در موقف رستاخیز زهرا به تو می نازد

این فخر برای تو، ای ماه بنی هاشم



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

عباس آمد و به كف از آه خود علم

چون قرص آفتاب كه تابد به صبحدم

گفتا كنون نه جاى علمدارى من است

اين آه كودكان تو و اين ناله حرم

اذن جهاد دشمن از آن شه گرفت و داد

بر پاى شاه بوسه و بر دست شد علم

با نوك نيزه خصم به هم كوفت تا شكافت

قلب سپاه و پس به سر آب زد قدم

پر كرد مشك و خواست لب خشك تر كند

ياد آمدش ز تشنگى سيد امم

آن آب را نخوردو روان شد به خيمه گاه

كابى دهد به تشنه لبان ديار غم

دورش سپاه چون گهرى بود آبدار

همچون نگين احاطه نمودند لاجرم

خستند هر دو دست وى از خنجر جفا

بستند هر دو چشم وى از ناوك ستم

تيرى به مشكش آمد و آبش به خاك ريخت

تنها نريخت آب كه خونش بريخت هم

شد مشك او ز آب تهى قالبش ز خون

نخلش ز پا در آمد و سروش خميد هم



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

تا تو بودي خيمه ها آرام بود

دشمنم در كربلا نا كام بود

تا تو بودي من پناهي داشتم

با وجود تو سپاهي داشتم

تا تو بودي خيمه ها پاينده بود

اصغر شش ماهه من زنده بود

تا توبودي خيمه ها غارت نشد

بعد تو كس حافظ يارت نشد

تا تو بودي چه ره ها نيلي نبود

دستها آماده سيلي نبود

تا تو بودي دست زينب باز بود

بودنت بهر حرم اعجاز بود

تا كه مشكت پاره و بي آب

دشمن بر كينه ات شاداب شد



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:14 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بیا که بار امانت بمنزل افتاده

بیا که کشتیت ای نوح در گل افتاده

زراه لطف قدم نه دمی ببالینم

که سخت کار من اینجا به مشگل افتاده

زشوق اینکه رسد موجی از محبت تو

دلم چوگوهر خونین بسا حل افتاده

بدآنطریق که جان میدمند بر ابدان

محبت تو پریروی در دل افتاده

به مجلسم چونهی پا بهوش باش ایگل

که مست نرگس چشمت به محفل افتاده

به ناب خرمن زلفت دلم گرفته مکان

خبر دهید که آتش به حاصل افتاده

به چشم منتظرم تبر خورده صد افسوس

برای دیدنت این خار حائل افتاده

چنانکه پای درختان حسان ثمر ریزد

دو دست پور علی در مقابل افتاده



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:12 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

دست تو پرورده دست خداست

قطع دست حق به عالم كي رواست

حق رضا شد تا تو را بيند شهيد

چون تو كس از اين گلستان گل نچيد

بود سقا در دل خون غوطه ور

خون همي جوشيدش از پا به سر

آشنا شد چون صدا بر گوش او

ديد مولي گشته هم‌آغوش او

كرد سيري در حرم با چشم دل

گفت با آن غيرت سرو چگل

كي برادر حق زهرا مادرت

حرمت بابا و جدّ‌اطهرت

تا كه در پيكر رمق باشد مرا

سعي در اجراي حق باشد مرا

تشنه لب دادم به راهت جان خويش

سر نهادم بر سر پيمان خويش

با چنين حال اي عزيز كردگار

هستم از اطفال عطشان شرمسار

لوح عشقم را بزن مهر قبول

تا بگيرم جام از دست رسول

ده مرا از مرحمت خط رضا

تا بنوشم مي زدست مرتضي

گشت گريان زين الم خون خدا

ريخت دُر از ديده در اين ماجرا

بوسه زد بر چهره گلگون او

زد به لوح عشق مُهر از خون او

تا رساند پير دانش را سلام

تا بماند راه پاكش مستدام

تا زايثارش ملك حيران شود

از قيامش جاودان قرآن شود

زين غم عظمي عزيز فاطمه

بر سر نعش شهيد علقمه

بر كمر بگرفت دست خويش را

كرد نفرين خصم كافر خويش را

گفت دردا رفت سقايم زدست

قامتم زين ماتم عظمي شكست

زين مصيبت پشت گردون گشت خم

تا ببوسد دست آن صاحب علم

كلك مرداني زغم خونبار شد

راه عاشورائيان تكرار شد



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:12 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

< باز مرغ عشق با شور و نوا

زد نوا كي عاشقان نينوا

راز دار سالكان كوي عشق

پرده بر‌مي دارد از مشكوي عشق

مصلح تورات و انجيل و زبور

خازن گنجينه الله و نور

گويد آنك هر كه هم پيمان ماست

كربلا سرچشمه كرب و بلاست

زهره چنگي نوازد چنگ غم

تا زند بر شيشه دل سنگ غم

غم زهر سو تركتازي مي كند

عاشقان را دلنوازي مي كند

اهل دل را همنوا باشد سروش

آيد از هر گوشه بانگ نوش نوش

درد نوشان الستي صف به صف

جامها از باده گلگون به كف

محو سر و قامت ساقي همه

مست و سرخوش از مي باقي همه

آن زصهباي شهادت مست مست

اين براه عشق از جان شسته دست

گشته ساقي واله و شيداي عشق

تا نهد سر در ره مولاي عشق

تا به خاك پاي دلبر بار يافت

نور عشق از لذت ديدار يافت

عاشقان را طلعتش آئينه شد

سرّ حق را سينه اش گنجينه شد

آتش عشقش به جان شد شعله ور

نور مطلق گشت از پا تا به سر

مردم چشم و دل ام البنين

زاده آزاده حبل المتين

كرد رو بر درگه سبط رسول

گفت با آن جوهر جان بتول

كي گرامي اتر برج كمال

اي رخت مرآت ذات ذوالجلال

تا به بزم عشق مهمان توأم

ساقي طفلان عطشان توأم

بي نصيب از خوان احسانم مكن

حرمت زهرا پريشانم مكن

رخصتم بخش اي عزيز تو تراب

تا كنم از بهر طفلان فكر آب



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:11 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

گشت سرو قامتش آماج تير

آبش از كف رفت و از جان گشت سير

زين مصيبت ديده گردون گريست

مشك هم بر حال سقا خون گريست

آتش بيداد چون بالا گرفت

تير كين بر چشم سقا جا گرفت

زين علم پشت سپاه دين شكست

هاله خون بر رخ ماهش نشست

در كنار علقمه از زين فتاد

بر زمين آن نخله خونين فتاد

پس ندا در داد آن سردار عشق

كاي حسين اي باني اسرار عشق

نِه قدم يك دم ز رحمت بر سرم

تا به پايت از ادب سر بسپرم

زاده زهرا چو آوايش شنيد

چو هماي عشق سويش پر كشيد

تا گذارد بر سر زانو سرش

غرق خون شد پاي تا سر پيكرش

گفت كي پشت و پناه ياورم

مرگ سرخت را نباشد باورم

اي شهيد عشق شمشيرت چه شد

دست و بازوي علم‌گيرت چه شد

جرأت رزم تو را ضيغم نداشت

چرخ هم‌سنگ تو در عالم نداشت



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اين جا حريم پاك علمدار كربلاست

اين آستان قدس شهيد ره خداست

اين جا حريم حضرت باب الحوائج است

دولت در اين مقام و كشايش در اين سر است

اين جا بود مقام شهيدى كه تا ابد

خاكش حيات بخش و هوايش عبير زاست

اين بارگاه شاه جهان حقيقت است

اين جايگاه جلوه انوار كبرياست

اين خاك مشك بيزكه دار الشفا بود

هر ذره اش به چشم ملايك چو توتياست

اين جا جايگاه شهيدى كه تا به حشر

دين خدا و پرچم اسلام از او بپاست

اين جاست جايگاه اميرى كه در كرم

كان سخا و ابر عطا و يم وفاست

اين جاست جايگاه علمدار لشكرى

كز بهر حق عليه ستمگر به پاى خاست

دريا دلى غنوده در اين جا كه همچو نوح

در بحر دين به كشتى توحيد ناخداست

سقاى اهل بيت ، حسين على بود

اين تشنه لب كه خاك درش چشمه بقاست

گردد مس وجود تو چون زر در اين مقام

اين بارگاه خشت وجودش زكيمياست

آيينه تمام نماى حقيقت است

هر دل كه با ولاى ابوالفضل آشناست

حاتم كه گشت شهره آفاق از سخا

در آستانه كرمش كمترين گداست

آن كس كه سر زفخر بسايد بر آسمان

اين جا كه مى رسد ز ادب قامتش دوتاست

آب فرات تا به ابد شرمگين بود

از تشنه اى كه ساقى و سقاى كربلاست

در روز حشر فاطمه گردد شفيع خلق

در دست وى دو دست بود كز بدن جداست

از اين مصيبتى كه به آل نبى رسيد

تا روز رستخيز به پا پرچم عزاست

امروز هر كه خدمت آل على كند

فردا شفيع او به صف حشر مرتضاست

بر طبق امر آيت حق ((حضرت حكيم ))

آن كس كه حكم او به همه شيعيان رواست

شد اين ضريح ساخته در شهر اصفهان

شهرى كه گر جهان هنر خوانمش سزاست

تاريخ اين ضريح ((طلايى )) چنين سرود

عباس مير جنگ و علمدار نينواست



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

سيراب ز آب خوشگواري/آبيست كه درتو هست بيتاب

اين آبروي من است در تو/ايثار خلاصه هست در تو

افلاك، سبو، گرفته سويم/بر خاك نريز آبرويم

بي آب اگر روم دمادم/بايد زخجالت آب گردم

اي آب كه اينچنين رواني/امروز چو من در امتحاني

كابوس عطش بهانه باشد/حيثيت تو نشانه باشد



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:1 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بر لب آبم و از داغ لبت می میرم

هر دم از غصه جانسوز تو آتش گیرم

سعی بسیار نمودم که کنم سیرابت

گشتم آخر خجل از کوشش بی تاثیرم

اکبرت کشته شد و نوبتم آخر نرسید

سینه ام تنگ شد از بس که بود تاخیرم

کربلا کعبه عشق است و منم در احرام

شد در این کعبه عشاق دو تا تقصیرم

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

باید این دیده و این دست دهم قربانی

تا که تکمیل شود حج من و تقصیرم

زین جهت دست به پای تو فشاندم بر خاک

تا کنم دیده فدا چشم به راه تیرم

سعی ها کرد عدو تا کندم از تو جدا

با وجودت که تواند که کند تسخیرم

بوته عشق تو کرده است مرا چون زر ناب

دیگر این آتش غمها ندهد تغییرم

غیرتم گاه نهیبم زند از جا بر خیز

لیک فرمان مطاع تو شود پا گیرم



حضرت عباس (ع)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 6:1 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اي بسته بر زيارت قد تو قامت آب

شرمنده مروت تو تا قيامت آب

در ظهر عشق عكس تو لغزيد در فرات

شد چشمه حماسه زجوش شهامت آب

دستت بموج داغ حباب طلب گذاشت

اوج گذشت ديد و كمال كرامت آب

بر دفتر زلالي شط خطّ لانوشت

لعلي كه خورده بود زجام امت آب

لب تر نكردي از ادب اي روي تشنگي

آموخت درس عاشقي و استقامت آب

ترجيع درد راز گريزي كه از تو داشت

سرميزند هنوز به سنگ ندامت آب

از نقش سجده كرده نخل بلند تو

آيينه‌اي است خفته در آه ملامت آب

سوگ‌تر از صخره چكيده قطره قطره رود

زين بيشتر سزاست به اشك غرامت آب

از ساغر سقايت فضلت قلم كشيد

گسترد تا حريم تفضل زعامت آب

زينب(س) حسين(ع) را به گل سرخ خون شناخت

بر تربت تو بود نشان و علامت آب

با يكهزار اسم تو را كي توان ستو

در تنگناي لفظ كه دارد زمامت آب

از جوهر شفاعت سعيت بعيد نيست

گر بگذرد زآتش دوزخ سلامت آب

مي‌خوانمت به نام ابوالفضل و شوق را

در ديدگان منتظرم بسته قامت آب

آمد به آستان تو گريان و عذرخواه

با عزم پايبوسي و قصد اقامت آب

ای حرمت قبلة حاجات ما

یاد تو تسبیح ومناجات ما

تاج شهیدان همه عالمی

دست علی ماه بنی هاشمی

همقدم قافله سالار عشق

ساقی عشاق و علمدار عشق

سرور و سالار سپاه حسین

داده سر و دست براه حسین

عم امام و اخ و ابن امام

حضرت عباس علیه السلام

ای علم کفر نگون ساخته

پرچم اسلام برافراخته

مکتب تو مکتب عشق و وفاست

درس الفبای تو صدق و صفاست

شمع شده آب شده سوخته

روح ادب را ادب آموخته

آب فرات از ادب تست مات

موج زند اشگ بچشم فرات

یاد حسین و لب عطشان او

و آن لب خشکیده¬ی طفلان او

ساقی کوثر پدرت مرتضی است

کار تو سقائی کرب و بلایت

هر که بدردی بغمی شد دوچار

گوید از یکصد و سی و سه بار

ایعلم افراشته در عالمین

اکشف یا کاشف کرب الحسین

از کرم و لطف جوابش دهی

تشنه اگر آمده آبش دهی

چون نهم ماه محرم رسید

کار بدانجا که تو دانی کشید

از عقب خیمه¬ی صدر جهان

شاه فلک جاه ملک آشیان

شمر بآواز ترا زد صدا>

<

گفت کجائید بنو اختنا

تا برهانند زهنگامه¬ات

داد نشان خط امان نامه¬ات

رنگ پرید از رخ زیبای تو

لرزه بیفتاد بر اعضای تو

من بامان باشم و جان جهان

از دم شمشیر و سنان بی¬امان

دست تو نگرفت امان نامه را

تا که شد از پیکر پاکت جدا

مزد تو زین سوختن و ساختن

دست سپر کردن و سرباختن

دست تو شد دسته شه لافتی

خط تو شد خط امان خدا

چار امامی که ترا دیده اند

دست علم گیر تو بوسیده¬اند

طفل بدی مادر والاگهر

برد ترا ساحت قدس پدر

چشم خداوند چودست تو دید

بوسه زد و اشگ زچشمش چکید

با لب آغشته بزهر جفا

بوسه بدست تو بزد مجتبی

دید چو در کرب و بلا شاهدین

دست تو افتاد بروی زمین

خم شد و بگذاشت سر دیده¬اش

بوسه بزد با لب خشکیده¬اش

حضرت سجاد هم آندست پاک

بوسه زد و کرد نهان زیرخاک

مطلع شعبان همایون اثر

بر ادب تست دلیلی دگر

ای سکنپه،بردی از جانم قرار وتاب را

غپر اشک اپن دم کجا دارم سراغ آب را

من ندارم اب جز اشک دوعپن

اندراپن دشت ای گل باغ حسپن

ای مپر دارمن ونور دو چشمان

ای قوت بازوی من وبهترم ازجان

بردارپکی مشک وروان شوسوی مپدان

برگو حسپن گفت چنپن بادل گرپان:

«گردپد زمن منع ،فراتی که چودرپا ست

آخرنه همپن آب زمهرپه ی زهر است؟

اي كه پرچمدار عشقي، قامت رعنات كو

اي كه موساي زماني آن يد بيضات كو

اي كه اندر دشت خونين قاف قهري قهرمان

در سياهي‌هاي دوران تيغ بي پروات كو

اي كه عالم بر سر سوداي عشقت گيج بود

بار ديگر تا ببينم آن سر و سودات كو

اي وجود تشنه‌ات درياي گوهرزاي عشق



مناجات با خدا
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 5:47 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ای خدا من لایق لطف و عطایت نیستم
آگهم من بنده خوبی برایت نیستم
هر سحر از فعل روز خود خجالت می کشم
خوب می دانی که منظور رضایت نیستم
در مسیر نفس خود عمریست درجا می زنم
ظلمت محضم گمان اهل هدایت نیستم
دوری از غفلت مرا سرگرم دنیا کرده است
من دگر دلداده دین و ولایت نیستم
واجبات خویش را کردم شهید مستحب
جز گناه و دردسر چیزی برایت نیستم
چشم بر دست تو دارم ورنه فعالم گواست
شامل عفوت نبودم آشنایت نیستم
حرمت مهمانی ات را قول و فعل من شکست
ای خدا من زینت مهمان سرایت نیستم
گرچه بیمار گناهم با علی در می زنم
بی علی هرگز خریدار لقایت نیستم
کاروان رفت و غبارش هم نصیب ما نشد
عاقبت راضی زدستم حضرت زهرا نشد



مناجات با خدا
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 5:45 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی و آندل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان سینه پر دود
زبانم را به گفتن آتش آلود
کرامت کن درونی درد پرورد
دلی در وی درون درد و برون درد
دلم را داغ عشقی ر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر اب از او آبی ندارد
دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو بغایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده ام را
فروزان کن چراغ مرده ام را
ندارد راه لطفم روشنایی
زلطفت پرتوئی دارم گدائی
اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه راز
زگنج راز در هر گنج سینه
نهاده خازن تو صد دفینه
ولی لطف تو گر نبود به هر رنج
پشیزی کس نیابد زآن همه گنج
چو در هر گنج صد گنجینه داری
نمی خوهم که نومیدی گذاری
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو میابد دگر هیچ



مناجات با خدا
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 5:45 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

الهی دلی ده که جای تو باشد
لسانی که در وی ثنای تو باشد
الهی بده همتی آنچنانم....
که سعیم وصول بقای تو باشد
الهی چنانم کن از عشق خودمست
که خواب و خورم از برای تو باشد
الهی عطاکن بفکرم تونوری
که محصول فکرم دعای تو باشد
الهی عطاکن مرا گوش قلبی
که آن گوش پر از صدای تو باشد
الهی چنان کن که این عبدمسکین
برای تو خواند برای تو باشد
الهی عطا کن بر این بنده چشمی
که بینائیش از ضیای تو باشد
الهی چنانم کن از فضل و رحمت
که دائم سرم را هوای تو باشد
الهی چنانم کن از عیب خالی
که هستیم محو و فنای تو باشد
الهی مرا حفظ کن از مهالک
که هر کار کردم رضای تو باشد
الهی ندانم چه بخشی،کسیرا
که هم عاشق و هم گدای تو باشد
الهی بطوطی عطاکن بیانی
که نطقش کلید عطای تو باشد



مناجات با خدا
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 5:44 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

الا تا بکی از در دوست دوری
گرفتار دام سرای غروری
نه بردل ترا از غم دوست دردی
نه بر چهره از خاک آن کوی گردی
نه گلزار معنی ، نه رنگی، نه بوئی
ازین کهنه گنبد چه¬هائی چه¬هوئی
ترا خواب غفلت گرفتست در بر
چه خواب گرانست الله اکبر
چرا همچنین عاجز و بینوائی
بکن جستجوئی مزن دست و پائی
سئوال علاج از طبیبان دین کن
توسل بارواح آن طیبین کن
دو دست دعا را برآور بزاری
همیگو بصد عجز و صد خواستاری
الهی بخورشید اوج هدایت
الهی ، الهی ، بشاه ولایت
الهی بزهرا، الهی بسبطین،
که میخواندشان مصطفی قره العین
الهی،بسجاد آن معدن علم
الهی بباقر شه کشور علم
الهی بصادق، امام اعاظم
الهی باعزار موسی کاظم
الهی بشاه رضا قائد دین
بحق تقی خسرو ملک تمکین
الهی بحق نقش شاه عسکر
بدان عسکری کز فلک داشت لشگر
الهی بمهدی که سالاردینست
شه پیشوایان اهل یقین است
که بر حال زار بهائی عاصی
سر دفتر اهل جرم و معاصی
که در دام نفس و هوی اوفتاده
بلهو و لعب عمر بر باد داده
ببخشای و از چاه حرمان برآرش
ببازار محشر مکن شرمسارش
برون آرش از خجلت روسیاهی
الهی، الهی ، الهی، الهی
الهي عاشقم من بر وصالت
كه هر جا بنگرم بينم جمالت
جهان را آفريدي بي كم و كاست
همه عالم به فرمان تو بر پاست
زمين را مسكن آدم نمودي
براي راحتش نعمت فزودي
به دريا عالمي ديگر نهان است
به صحراعاقلان را صد نشان است
به كوه وجنگل و باغ و چمنزار
نهادي تو چه نعمتهاي بسيار
ز هر شاخ درختي در بهاران
نمايان مي شود غنچه فراوان
فرستادي تو باران را چه زيبا
براي تشنه گان در كوه و صحرا
زمين راروشني دادي به خورشيد
شبش زيبا شده با ماه و ناهيد
بهار و صيف و پاييز و زمستان
براي عاشقان رمزي نمايان
بهاران می شود بر پا قیامت
ز هر شاخی شکوفه کرده قامت
دوباره در خزان ميميرد اشجار
نمودي عبرتي بر خلق بيدار
تو آتش را ز چوبي آفريدي
به هر جسمي ز روح خود دميدي
همه عالم به تسبيح و سجودند
همه شاكر كه از ا و در وجودند
خداوندا هدایت کن دلم را
دل وامانده بی حاصلم را
توئي تنها اميد بي پناهان
توئي بخشنده كل گناهان
مرا تنها وصالت آرز باد
ندارم خوشتراز وصل تو در یاد
الهى اى انيس شام تارم
به غير از لطف تو يارى ندارم
الهى اين من و اين قلب خسته
دل سوزان و اين پشت شكسته
الهى اين من و اين خوارى من
به روز و شب ببين اين زارى من
الهى اين من و تنهايى من
الهى اين من و رسوايى من
الهى اين من و اين تيره روزى
بود حق گر مرا فردا بسوزى
سزاوار عقاب و هم عذابم
به وحشت از غم روز حسابم
همان روزى كه روز شرمسارى است
همان روزى كه مجرم غرق خوارى است



مناجات با خدا
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 5:43 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

آمدم، آمدم به سوى تو باز
اى خداى كريم بنده نواز
پاى تا سر همه نيازم من
از كرم سايه بر سرم انداز
آبروى گداى خويش مريز
دستم آخر سوى تو است دراز
بسته اى راه نااميدى را
كرده اى چون كه باب رحمت باز



مناجات با خدا
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 5:42 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

آمد به درت اميدوارى
كو را به جز از تو نيست يارى
محنت زده اى نيازمندى
خجلت زده اى گناهكارى
از گفته خود سياه رويى
وز كرده خويش شرمسارى
شايد زدر تو باز گردد
نوميد چنين اميدوارى



حضرت زینب (س)
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 5:12 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بود آخرين لحظه عمر من

الا شام غم با تو گويم سخن

چه خوش بود آئين غمخواريت

ز آل علي ميهمانداريت

دگر جانم از غصه بر لب رسيد

گذشت آنچه از توبه زينب رسيد

خداحافظ اي شهر آزارها

خداحافظ اي كوي بازارها

خداحافظ اي شهر چنگ ها

خدا حافظ اي بارش سنگ ها

خداحافظ اي شهر رنج و بلا

خداحافظ اي چوب طشت و طلا

خداحافظ اي قصه بزم مي

خداحافظ اي رأس بالاي ني

خداحافظ اي اشگ جمازه ها

خداحافظ اي زيب درازه ها

خداحافظ اي شهر دشنام ها

خداحافظ اي كوچه ها بامها

خداحافظ اي دست در سلسله

خداحافظ اي پاي پر آبله

خداحافظ اي سنگ وخون جبين

خداحافظ اي سيد و الساجدين

خداحافظ اي رنج ها درد ها

خدا حافظ اي خاك ها گرد ها

خداحافظ اي ناقه بي جهاز

خداحافظ اي اختران حجاز

خداحافظ اي گوش پاره شده

ز تو غارت گوشواره شده

خداحافظ اي خاك ويران سرا

خداحافظ اي آل خير الورا

خداحافظ اي ياس نيلي شده

يتيم نوازش به سيلي شده >



حضرت قاسم بن الحسن (ع)
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 18:5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

مدح حضرت قاسم ابن الحسن (ع)

در نهاد عشق بازان الست ..... از ازل رخسار دلبر نقش بست
عکس روی یار افتاده به جام ..... یاد رویش رمز مستی مدام
مست تصویرش شده چشم خیال ..... قلب عاشق آرزومند وصال
راه و رسم دلبران دل بردن است ..... کار عشاق از جدایی مردن است
دل شود پژمرده از فکر فراق ..... شعله ور گردد ز شوق و اشتیاق
گر رود دلبر پی اش دل می برد ..... در غم جانانه حاصل می برد
از جدایی سینه محزون می شود ..... از جدایی دل پر از خون می شود
دل زهجران طالب تیر اجل ..... از برایش مرگ احلی من عسل
کربلا آیینه دلدادگی است ..... سرزمین دلکش آزادگی است
قلب مردانش قرین تیر عشق ..... نوجوان عاشقش چون پیر عشق
حک شده بر قلب او تصویریار ..... می شود از فکر هجرش بی قرار
در شب عاشور مشتاق بلا ..... تا کند جان درره دلبر فدا
حلقه ذکر شبش نام حسن ..... تا سحر ورد لبش نام حسین
او نگار دودمان هاشم است ..... نوگل زیبای زهرا قاسم است
از تبار ماه روی مه جبین ..... یوسف آل امیر المومنین
در تماشای پدر شد بسته راه ..... در تماشای پسر آمد سپاه
یک سپاه از کینه آمد با نظر ..... نیمه ی ماه است یا قرص قمر
چون عمو رخسار او بوسیده بود ..... چهره با عمامه اش پوشیده بود
تا مبادا نوگلش گردد خزان ..... تا که گلبرگش بیفتد بی امان
با حسین آهسته نجوا می کند ..... گریه عقده از دلش وا می کند
هجر، دلها را پر آتش کرده است ..... خوب بنگر که حسین غش کرده است
آخرین وصل است پیش از یک فراق ..... عشق هم می سوزد از این اشتیاق
چون که گل رو سوی میدان می رود ..... گوییا از باغبان جان می رود
ساعتی نگذشت آمد این ندا ..... برزمین افتادم ای جانا بیا
گشت پرپر پیکر آن یاسمن ..... غنچه ی دردانه ی آل حسن
باغبان آمد مگر یاری کند ..... لیک باید که عزاداری کند
دست و پا می زد به خون بروی خاک ..... گفت ای گل ازچه گشتی چاک چاک
ناله اش این بود ای مهر مهین ..... این قدر پایت مکش روی زمین



حضرت قاسم بن الحسن (ع)
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 18:3 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )


قاسم بن الحسن

نه کلاه خود و نه جوشن نه زره آقام به تن داشت
**برای رفتن میدون فقط اون یه پیرهن داشت
مثه ماه شب چارده می زنه به قلب لشگر
**پشت سر داره دعای عمو و دعای مادر
می خونه (ان تنکرونی فانا بن الحسن) ای قوم
**بیائید جلو که (نجل نبی الممتهن)ای قوم
از نفس افتاده ام من
** از فرس افتاده ام من صدا زد عمو بیا که قاسمت داره می میره
**داره جام شهادت از دستای جدت می گیره
عمو جون برس به دادم یه نفر گرفته مویم
**اگه دیر بیایی اینجا می زنه رگ گلویم
همه استخونای من زیر سم اسب شکسته
**یه بانوی قد خمیده بالای سرم نشسته
از نفس افتاده ام من ** از فرس افتاده ام من



عبدالله بن الحسن ع
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 13:29 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

گلشن توحيد را فصل شهادت مى‏رسد

لاله آزاد مردى را طراوت مى‏رسد

اى عموى مهربانم بوى بابا مى‏دهى

از تماشاى تو كامم را حلاوت مى‏رسد

غم مخور گر سائل روى تو شد شمشيرها

كودك ايثار با دست سخاوت مى‏رسد

سنگر اميد را خالى ز جانبازى مبين

اين زمان رزمنده‏اى از نسل غربت مى‏رسد

اى طبيبى كه كنون خود مبتلاى نيزه‏اى

غم مخور مرهم براى زخمهايت مى‏رسد

ظلمت از هر سو احاطه كرده نورت را بگو

صبر كن اى تيرگى آن ماه طلعت مى‏رسد

هردم از زخم زبانى مى‏شود پاره دلت

يا كه از سر نيزه بر جسمت جراحت مى‏رسد

لاله‏هاى سر زده از خون تو پامال شد

بر گل رخسار تو دست شرارت مى‏رسد

بعد دستانى كه شد در علقمه از تن جدا

دست تير و نيزه بر جسمت چه راحت مى‏رسد

مى‏دهم از دست تاب و سخت بى تابى كنم

چون به تاب گيسويت دست شقاوت مى‏رسد

ناله وا غربت اهل حرم را گوش كن

ارث سيلى بعد تو ديگر به عترت مى‏رسد

طفلم اما غيرت محضم مرا با خود ببر

تا نبينم بر حرم دست اسارت مى‏رسد



عبدالله بن الحسن ع
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 13:29 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ای عمو من عاشقم عاشق ترین

بهر قربانی شدن لایق ترین

غیرت اللهم اگر چه کودکم

دست من باشد سلاح کوچکم

دست من امروز می آید به کار

نیست کمتر دست من از ذوالفقار

نیست این رسم دل شیدای من

من بمانم تو بمیری وای من

زیر خنجر هم شوم غمخوار تو

زیر سم اسب باشم یار تو

زینت این انجمن را کم مکن

سهم بابایم حسن را کم مکن

چون گل شش ماهه ای که داشتی

گل به روی سینه خود کاشتی

در میان خون نگاهم می کنی

سینه ات را قتلگاهم می کنی



عبدالله بن الحسن ع
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 13:27 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

وقتی عدو به روی تو شمشیر می کشد

از درد تو تمام تنم تیر می کشد

طاقت ندارم اینهمه تنها ببینمت

وقتی که چله چله کمان تیر می کشد

این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی

پای مرا به بازی تقدیر می کشد

ای قاری همیشه قرآن آسمان

کار تو جزء جزء به تفسیر می کشد

این که ز هر طرف نفست را گرفته اند

آن کوچه را به مسلخ تصویر می کشد

بر خیز ای امام نماز فرشته ها

لشکر برای قتل تو تکبیر می کشد

حامد اهور



عبدالله بن الحسن ع
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 13:27 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

خواستم پر بکشم بال و پرم سوخت عمو

از غریبی تو قلب پدرم سوخت عمو

از عطش دم نزدم از غم تو داد کشم

خواستم مثل تو باشم جگرم سوخت عمو

دستی از دست ندادم که به دست آوردم

لیک در دفع بلایت سپرم سوخت عمو

مانده در مشت عدو گیسوی پیشانی من

آنچنان کز غضبش موی سرم سوخت عمو

مادرم فاطمه را چون که صدا می کردی

از رخ نیلی او چشم ترم سوخت عمو

چون که شمشیر وثنان بر تو هجوم آوردند

زیر این بار ز پا تا به سرم سوخت عمو

تنم از تیر سه شعبه به تنت دوخته شد

خیمه از همهمهی ایر خبرم سوخت عمو

محمود ژولیده



عبدالله بن الحسن ع
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 13:25 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

یک نفس آمده ام تا که عمو را نزنی

که به این سینه مجروح تو با پا نزنی

ذکر لا حول ولا از دو لبش می بارد

با چنین نیزه سر سخت به لبها نزنی

عمه نزدیک شده بر سر گودال ای تیغ

می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی

نیزه ات را که زدی باز کشیدی بیرون

می زنی باز دوباره شود ایا نزنی

نیزه ات را که زدی باز نمی شد حالا

ساقه نیزه خونین شده زرا تا نزنی

من از این وادی خون زنده نباید بروم

شک نکن این که پرم را بزنی یا نزنی

دست و دل باز شو ای دست بیا کاری کن

فرصت خوب پریدن شده درجا نزنی

علیرضا لک



دو طفلان زینب س
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 13:14 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

صدا در سينه ها ساكت كه اينك يار مى ايد

ز راه شام و كوفه عابد بيمار مى آيد

غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش

به چشم آيينه ايزدنمايى تار مى آيد

الا اى دردمندان مدينه با دو صد حسرت

طبيب دردمندان با دل تبدار مى آيد

الا اى بانوان اهل يثرب پيشواز آييد

كه زينب بى برادر با دل غمخوار مى آيد

بيا ام البنين با ديده گريان تماشا كن

كه اردوى حسينى بى سپهسالار مى آيد.

علی شجاعی



دو طفلان زینب س
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 13:11 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بالی گشوده است و چنان پیش می رود

کز حد کودکانه خود پیش می رود

اصلا عجیب نیست که غوغا به پا کند

اری حلال زاده به دائیش می رود

موج حماسه ایست که در قلب دشمنش

با هر قدم تلاطم تشویش می رود

مادر دلش گرفته از این خاک کوفه وار

از بسکه او شبیه علی پیش می رود

از پیله ها گذشت در گرد شمع سوخت

پروانه وار از قفس خویش می رود

لبخند بر لبش تن او غرق خون شده

امضا شده است برگ رهائیش می رود

سید محمد رضا شرافت



دو طفلان زینب س
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 13:9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست

باشد محل نده قسم مرتضی که هست

وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست

چادر نماز حضرت خیر النسا که هست

یک گوشه می نشینم و حرفی نمی زنم

بیرون مکن مرا تو از این خانه جا که هست

از درد گریه تکیه نده سر به نیزه ات

زینب نمرده شانه دار الشفا که هست

قربانیان خواهر خود را قبول کن

گیرم که نیست اکبر تو طفل ما که هست

گفتی که زن جهاد ندارد برو برو

لفظ«برو»چه داشت برادر؟بیا که هست

خون را بیا به دست دو قربانی ام بکش

تو خون مکش به دست عزیزم حنا که هست

گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم

از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست

گفتی که بی تو سر نکنم خوب!نمی کنم

بعد از تو راه کوفه و شام بلا که هست

محمد سهرابی



تعداد صفحات : 668


 
منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی :
 
کد امنیتی
 
بارگزاری مجدد
موضوعات
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 26719
:: کل نظرات : 2618

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 3
:: تعداد اعضا : 1812

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1,074
:: باردید دیروز : 997
:: بازدید هفته : 3,965
:: بازدید ماه : 23,084
:: بازدید سال : 222,711
:: بازدید کلی : 15,699,839